Saturday, January 27, 2007

اجتناب از جهنمی که در انتظار کشور ماست

آخرین فرجام برای اجتناب از جهنمی که در انتظار کشور ماست

مسعود افتخاری
دوستان ، همرزمان، هموطنان عزیز
اکنون ما در نقطه ای از تاریخ کشورمان ایستاده ایم که جز حرکت ، تلاش، هوشیاری، مسئولیت پذیری و مایه گذاری، هیچ رویکرد دیگری چاره ساز و پاسخگوی بحران خطرناک و سرنوشت آفرینی که رژیم و همدست استعماری او بر کشور و مردم ما تحمیل کرده اند ، نخواهد بود
ارتجاع و استعمار دو روی سکه ی یک فرایند تاریخی مشخص هستند که بویژه در 100 سال گذشته، راهبند یک تحول دمکراتیک، مردمی و ماندگار در کشور ما شده اند. این دو نیروی سیاه وضد تکاملی، خصومت ایدئولوژیک ویا تضاد ماهوی با همدیگر ندارند. دعوای اساسی آنها هم اکنون بر سر چنگ انداختن بر هست و نیست کشور ما و مهار نمودن جنبش آزادی خواهی و جلوگیری از گذار ایران به جامعه ای متمدن، مدرن و شکوفا می باشد
مشکل استعمار نه بمب اتم است و نه دخالت چهار فالانژ آخوندی در عراق. تلاش استعمار اساسا متوجه خشکاندن ریشه های جنبش عمومی مردم ایران برای دست یابی به آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی است. غرب و بویژه آمریکا تحمل یک حوزه جدید تمدن و رشد و دمکراسی را ندارند و برای به تعویق انداختن تاریخ تولد یک ایران آباد و آزاد و نیرومند، با همه امکانات دیپلماتیک و نظامی خویش به میدان آمده اند. آنها هر کشوری را که ارده کنند تحریم و یا تخریب می کنند. در ارتباط با کشور ما نقش بحران آفرین رژیم ارتجاعی حاکم، پیشبرد این سیاست استعماری بسیار آسان و توجیه پذیر نموده است
خوشبختانه هم ارتجاع و هم استعمار درسراشیبی اضمحلال و افول تاریخی خود قرار گرفته اند اما متاسفانه همین درماندگی آنها در برون رفت از بحران هایی که هر دو جریان در آن گرفتار شده اند، به فرار به جلوی این دو پدیده شوم و تشنج آفرینی و بازی با جان و مال و سرنوشت میلیون ها انسان منجر شده است
آمریکا و نورچشمی منطقه ای او (اسرائیل) قطعا به ایران حمله می کنند، اگرکه با واکنش در خوری از جانب مردم و نیروهای مترقی، مستقل و آزادی خواه مواجه نشوند

آخرین فرجام وتنها راه برون رفت از وضعیت مرگبار کنونی
یاران و عزیزان
برای متوقف نمودن ارابه جنگی استعمار و نیز خلع ید از رژیم ارتجاعی حاکم به عنوان نماینده مردم ایران در عرصه دیپلماسی بین المللی و کوتاه نمودن دست او از بحران آفرینی و بازی با سرنوشت مردم، بر دو مولفه زیر می توان دست به عمل زد

الف- در خارج کشور
تشکیل فوری یک شورای هماهنگی سراسری در اروپا و آمریکا
هدف یگانه این شورا تدارک یک حرکت اعتراضی بزرگ، چشم گیر و جهانی در مخالفت با تهاجم آمریکا به ایران و با خواست توقف برنامه هسته ای رژیم خواهد بود
برای رسیدن به این هدف، تلاش شورای هماهنگی، متوجه مراحل اجرایی- تدارکاتی زیرخواهد شد

فاز اول

تشکیل کمیته های کشوری و منطقه ای
کسب آخرین اخبار،موضعگیری ها و تحولات دیپلماتیک - نظامی مربوط به جنگ
تدارک و پیش برد یک کارزار تبلیغی فشرده و روشمند برای جلب توجه هموطنان ما در خارج و داخل ایران و برجسته نمودن ابعاد و پیامد های تحریم و جنگ و نقش رژیم و اهداف استعمار در ایجاد این وضعیت
تماس با مطبوعات، نهاد های دولتی خارجی، سازمان های صلح جوی بین المللی و جنبش های ضد جنگ و هماهنگی با آنها به منظورانعکاس پیامدهای جنگ و جلوگیری از تهاجم نظامی به ایران
بهره وری ماکزیمم از رادیوها، سایت ها و مطبوعات ایرانی در تبعید برای دعوت از مردم به این حرکت و تسهیل مشارکت آنها در این امر تاریخی
برگزاری جلسات مستمر(و در آغاز هر روزه) شورای هماهنگی در اینترنت به منظور
شتاب بخشیدن به فعالیت ها و اجتناب از افت انرژی
پی گیری تحولات منطقه
برقراری ارتباط فعال و هماهنگ میان کمیته ها
بررسی راندمان کار و ارزیابی مراحل پیشرفت آنها
انتقال تجربیات کمیته ها به همدیگر و نیز ارائه راه کار های مشخص
راه اندازی یک سایت انیترنتی ویژه جنگ . چنین سایتی در عین حال به مثابه یک تریبون بی طرف و دمکراتیک برای مصاحبه با شخصیت ها، فعالین سیاسی و نیز انعکاس همکاری و همدردی شهروندان و مقامات و نهاد های خارجی با این حرکت و نیز ارائه خدمات خبری و اطلاع رسانی به مردم، عمل خواهد کرد
فراهم نمودن امکان کمک های مالی هموطنان به شورای هماهنگی
تدارک یک تظاهرات سمبلیک ومحدود (از نظر کمی) اما سراسری در مقابل سفارتخانه های آمریکا در اروپا و نیز کاخ سفید درآمریکا، برای ارسال این پیام که مردم ایران در داخل کشور تنها نیستند و نیز برای روشن نمودن جرقه های اعتراض یکپارچه ما، پیش از آن که دیر شود

فاز دوم

تدارک یک تظاهرات بزرگ و چشمگیر برای مقابله موثر و سرنوشت ساز با آغاز این جنگ ویرانگر و خانمان سوز
وهر تاکتیک و شیوه دیگری که ذهن خلاق شما می تواند بیابد

عزیزان، هموطنان و هم اندیشان
این کار شدنی است! فاصله ما تا رسیدن به چنین میزانی از عمل به وظایف انسانی و تاریخی مان، تنها به اندازه زمانی یک تعمق ژرف در کم و کیف فاجعه ای است که در راه می باشد.
در تاریخ کمتر کشوری این حجم از نیروهای روشنفکر، مبارز و رزمنده در صف اپوزیسیون دیده شده است. بسیاری از ما زندان و شکنجه و دردهای به مراتب شکننده تری را از سر گذرانده ایم. تدارک یک حرکت اعتراضی ( که بی تردید در گروی خردمندی، دلسوزی و فدارکاری ماست) قاعدتا نباید امری ناممکن باشد.

ب- در داخل کشور
مشابه همین حرکت را می توان در داخل کشور پی گرفت. تاکیک ها، مکانیزم ها و شیوه اجرایی پیشبرد این مهم در داخل کشور را تنها فعالین و یاران ما در داخل هستند که تعیین می کنند. اما تردیدی نیست که حرکت ما در خارج کشور می تواند الهام بخش، راه گشا، و تشویق کننده باشد. جنبش ضد جنگ در خارج کشور هم از نظر مالی وهم در حوزه خبر و اطلاعات رسانی و انتقال ادیشه و پیام به رزمندگان داخل کشور، نقش بسیار مهمی می تواند بازی کند
ما در گذشته، توان خود را در متوقف نمودن احکام اعدام و غیره و با تلاش های بسیار محدودتر آزموده ایم

در نقطه تقابل آستان بوسان دون مایه ارتجاع و استعمار، که خواب تجزیه و تلاشی ایران و بر پا کردن سور وسات بر ویرانه های آن را دارند، ما به همدیگر روی آوریم، دست همدیگر را به صمیمیت بفشاریم و با شکیبایی که در خور یک اپوزیسیون مترقی، مسئول و خردمند است رشد و بلوغ سیاسی خود را به محک آزمایش بگذاریم
فی الواقع می توان بحران هسته ای را به طناب داری برای این رژیم پوسیده و ارتجاعی تبدیل نمود. همراهی و هماهنگی در تدارک این حرکت می تواند هموارکننده یک روند همگرائی و درک و تفاهم عملی در صفوف نیروهای مدافع آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی باشد. امروز فرصتی فراهم شده است که بین مردم و نیروهای آزادی خواه می تواند یک پیوند گسترده و نزدیک برقرار شود. این فرصت بی همتا را از دست ندهیم
این روزها دیگر قرارا نیست کسی به دیگری ملحق شود، این روزها ما به خودمان یعنی به صف سترگ جنبش آزادی خواهی ملحق می شویم تا در کنار هم، یک جنبش نیرومند ضد استبدادی، ضد استعماری ، مخالف جنگ و مدافع صلح وآزادی را تدارک ببینیم
این آن راه کاری است که من به عنوان یک ایرانی تبعیدی و در این لحظه می توانم تصورکنم. شما مخاطبان دلسوز این نوشتار چگونه می اندیشید؟ چه احساسی دارید؟ و چه راهی پیشنهاد می کنید؟

با مهر و امید

آرمين:انتشار نامه امام تذكري است تا فردا به دليل تصميمات خطاي امروز، ناگزير از نوشيدن جام زهر نشویم

آرمين:انتشار نامه امام تذكري است تا فردا به دليل تصميمات خطاي امروز، ناگزير از نوشيدن جام زهر نشویم

محسن آرمين گفت: سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ضمن حمايت از انتشار نامه امام و بازشدن باب گفت‌‏وگو درباره تجربه جنگ، با نگاه معطوف به مصالح و منافع ملي مخالفت‌‏هاي به عمل‌‏آمده با انتشار اين نامه و ترديد در اصالت آن را كه آشكارا ناشي از مقدم داشتن منافع گروهي بر مصالح ملي است، محكوم مي‌‏كند. سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا"، با اشاره به انتشار نامه امام درباره پايان جنگ و واكنش‌‏هاي صورت‌‏گرفته نسبت به اين نامه، گفت: برخي در مخالفت با اين نامه تا نقض صحت و اصالت انتساب آن به امام پيش رفته‌‏اند، در حالي كه خود اين مخالفان بهتراز هر كسي مي‌‏دانند نامه از آن امام است و يك سند محرمانه نبوده است. سال 68 اين نامه در جمع 40, 50 نفر از مسوولان رده بالاي كشور قرائت شد، سپس با توجه به نقش مهم مجلس در آن زمان در جلسه غيرعلني مجلس براي نمايندگان قرائت شد. وي افزود: بايد تاسف خورد از اينكه برخي مخالفان انتشار اين نامه علی رغم اطلاع از اين مساله وانمود كرده‌‏اند كه صحت انتساب نامه به امام محل ترديد دارد، به اين ترتيب در جهت سانسور كردن امام حركت كردند. جالب است اين افراد كساني هستند كه بيش از ديگران سنگ امام و انديشه‌‏هاي او را به سينه مي‌‏زنند و ديگران را به دوري از آرمان‌‏ها و انديشه‌‏هاي امام متهم مي‌‏كنند. در اين زمينه دوستان كيهان گوي سبقت را از ديگران ربوده‌‏اند. آرمين با بيان اينكه پس از جنگ تنها به وجوه احساسي و شعاري آن پرداخته شد و فضايي براي بررسي اين تجربه ملي و ابعاد سياسي استراتژيك آن از نظر ملي و نه جناحي و فردي فراهم نشد، گفت: پس از جنگ تنها روح شعاري و تبليغاتي جنگ براي توجيه رويكردها و سياست‌‏هاي حاكمان و به نفع يك جناح و عليه جناح ديگر برجسته شد و جنگ دستمايه‌‏اي شد براي استفاده در منازعات گروهي و جناحي. ظاهرگرايي با تمسك به ظاهر در مورد جنگ چنان شد كه حتي چفيه كه در جبهه دستمال و حوله رزمندگان بود، به امري مقدس تبديل شد و برخي از افراد به اتهام توهين به چفيه در دادگاه محاكمه شدند. وي افزود: اما هرگز ابعاد سياسي و استراتژيك جنگ مورد بررسي كارشناسانه قرار نگرفت تا از تجربه آن استفاده شود و در حالي كه در جهان امروز نظام‌‏ها به آسيب‌‏شناسي عملكرد خود مي‌‏پردازند و در طرح اين آسيب‌‏شناسي در مورد وقايعي مثل جنگ ترديد نمي‌‏كنند، در حال حاضر كه آمريكا درگير جنگ در عراق است، مركز تحقيقات استراتژيك در اين كشور آگاهانه مشغول بررسي و تحويل تصميمات و سياست‌‏هاي انجام‌‏شده در اين جنگ هستند. همچنين رژيم صهيونيستي بعد از هر جنگي و به خصوص جنگ اخير در لبنان به بررسي آن مي‌‏پردازند. آرمين ادامه داد: در لبنان نيز سيدحسن نصرالله بعد از جنگ به جاي بيان شعارها و تحليل‌‏هايي مبني بر اينكه بحث در مورد جنگ مغاير مصالح ملي است، شجاعانه گفت، اگر مي‌‏دانستم واكنش اسرائيل نسبت به اسارت دو سرباز خود تا اين حد گسترده است، هرگز دستور چنين كاري را نمي‌‏دادم. اين اظهارات نه تنها از شان نصرالله نكاسته بلكه برعكس به محبوبيت و اعتبار او افزوده است. سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي گفت: برخي از مخالفان انتشار نامه امام نگران وضعيت خود هستند و تصور مي‌‏كنند، باز شدن باب بحث و بررسي ابعاد جنگ در نهايت به جست‌‏وجو براي يافتن مقصر يا مقصراني خواهد انجاميد، در حالي كه هدف از بررسي جنگ نه مچگيري است، نه دنبال مقصر براي تصميمات اشتباه گشتن، بلكه استفاده از نتايج اين بررسي‌‏ها براي امروز و فرداي كشور است. وي افزود: جنگ و حماسه‌‏آفريني‌‏هاي پرشور جوانان برومند اين سرزمين و تصميمات و راهبردهاي درست و خطا در آن هر چه بود 18 سال پيش پايان يافت و شناسايي و عدم شناسايي مقصران پاره‌‏اي تصميمات اشتباه در آن به كار امروز نمي‌‏آيد. آرمين برخي مخالفت‌‏هاي ديگر با اين نامه را از سوي كساني دانست كه طي ساليان اخير با تبليغات سعي كردند تصويري از جنگ و نتايج آن براي جامعه ترسيم كنند كه اين نامه مغاير با اين تصوير است. وي اظهار كرد: اين عده بايد بدانند بازي با شعور و احساسات مردم بزرگ‌‏ترين گناهي است كه مسوولان يك كشور ممكن است مرتكب شوند. برخي نيز شايد به اين علت مخالف مطرح شدن اين نامه‌‏اند كه فكر مي‌‏كنند اعتبار و آبرويي كه با پشتوانه جنگ براي خود دست و پا كردند و بر اساس آن موقعيت‌‏هايي را در كشور به انحصار خود در آورند، آسيب مي‌‏بينند. اينها هم بايد اعتبار و آبروي ملت و كشور و نظام را بر آبروي خود مقدم بدانند و براي حفظ آبروي خود راضي نشوند امام را سانسور كنند. آرمين افزود: برخي به اين دليل با انتشار اين نامه مخالفند چون فكر مي‌‏كنند كه مسائل مطرح‌‏شده در اين نامه, ضرر و زيان سياست‌‏هاي ماجراجويانه و استقبال از تقابل و جنگ را كه طي ساليان اخير به شدت از آن دفاع شده است، برملا مي‌‏سازد. اينها بايد بدانند مصالح كشور بر هر چيزي مقدم است و اگر دل در گروي سربلندي اين ملت و كشور دارند و به امام معتقدند، بايد از حصار كوتاه‌‏بيني و رويكردهاي فاقد منطق و عقلانيت خارج شده و به جاي اوهام، تجربيات گذشته را راهنماي تصميمات و رويكردهاي حال و آينده در عرصه بين‌‏الملل قرار دهند. سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي اهميت اين نامه و اسنادي مانند آن را نه در تبيين وقايع گذشته بلكه در تبيين و تشخيص تصميمات و رويكردهاي امروز دانست و گفت: اهميت اين نامه در مشخص شدن تصميمات امروز است تا فردا به دليل تصميمات خطاي امروز، ناگزير از نوشيدن جام زهر نشويم. وي افزود: اهميت ديگر نامه آشكار شدن ابعادي از چهره واقعي امام است كه هر چند براي نسل اول انقلاب معلوم است اما به علت تبليغات سال‌‏هاي اخير براي نسل امروز تازگي دارد. برخلاف تصويري كه در تبليغات رايج از امام ترسيم مي‌‏شود، امام چه زماني كه در مقام رهبر بوده و چه در مقام يك فرد، خود را به پذيرش نظرات كارشناسانه و تخصصي ملزم مي‌‏دانست. او كه مخالف ورود به خاك عراق بود و معتقد بود بعد از فتح خرمشهر بايد به سوي آزادسازي ديگر مناطق اشغالي و پايان جنگ حركت كرد، به دليل نظر كارشناسان نظامي و علي‌‏رغم نظر خود با ادامه جنگ موافقت كرد و پس از نامه برخي از فرماندهان كه پيروزي در جنگ را با امكانات موجود كشور غيرممكن عنوان كرده بودند، در پايان دادن به جنگ و پذيرش قطعنامه لحظه‌‏اي ترديد نكرد. به گفته آرمين، اين نامه نشان مي‌‏دهد امام برخلاف تبليغات تا چه حد به عرصه سياست و بين‌‏الملل نگاهي بر اساس عقل و منطق و معطوف به مصالح و منافع ملي داشت و براي او سرنوشت و مصالح كشور از همه چيز حتي آبروي خود مهمتر بود. امام علي‌‏رغم اينكه برخي به او پيشنهاد مي‌‏كردند كه پايان جنگ را اعلام نكند تا چهره‌‏اش مخدوش نشود و اجازه دهد ديگران اين كار را انجام دهند، شجاعانه پايان جنگ را اعلام كرد و به دليل التزام به مصالح نظام و مردم جام زهر را سركشيد و آبروي خود را با خدا معامله كرد. سخنگوي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي با بيان اينكه بهتر است محسن رضايي از انتشار نامه امام ناراحت نشود زيرا كه نامه او باعث شد كه امام تصميم به پايان جنگ بگيرد، جنگي كه هيچ پيروزي در آن متصور نبود، گفت: محسن رضايي بايد خوشحال باشد از اينكه اين نامه باعث پايان جنگ شد و برعكس ناراحت و متاسف باشد از اينكه چرا چند سال چنين نامه‌‏اي را ننوشت. آرمين در ادامه با تكذيب خبري كه در بخش‌‏هاي مختلف خبري صدا و سيما به نقل از وي منتشر شده مبني بر اينكه فهرست ائتلافي اصلاح‌‏طلبان به نتيجه نمي‌‏رسد، گفت: روز گذشته چند بار از واحد مركزي خبر با من تماس گرفته شد و اصرار به مصاحبه شد. به آنان گفتم به دليل عملكرد مغرضانه و يكطرفه صدا و سيما به عنوان ارگان اقتدارگرا و عليه اصلاح‌‏طلبان حاضر به مصاحبه با آنها نيستم اما اصرار كردند و تاكيد كردند مي‌‏خواهيم در انتخابات بي‌‏طرف عمل كنيم. من هم اعتماد كردم درباره فهرست انتخاباتي حزب اعتماد ملي گفتم اين حزب به دليل اينكه فعاليت خود را تازه آغاز كرده، مايل است با نام مستقل در انتخابات شركت كند تا در جامعه سياسي جاي خود را باز كند و اين طرح مسوولان اين حزب است اما فهرست آنها با فهرست ديگر اصلاح‌‏طلبان مشتركات زيادي خواهد داشت و تاكيد كردم بر همگرايي اصلاح‌‏طلبان كه باعث مي‌‏شود در انتخابات آتي با فهرست ائتلافي وارد شوند. وي افزود: گفتم وجود رقابت‌‏هايي در فهرست انتخاباتي امري طبيعي است و نشانه عدم ائتلاف نيست اما آنها تنها بخشي از مصاحبه اينجانب را كاملا مغلوب و تحريف‌‏شده در چند بخش خبري از جمله بخش خبري 20:30 منتشر كردند و مدعي شدند كه گفته‌‏ام اصلاح‌‏طلبان قادر به ائتلاف نخواهند بود. آرمين تصريح كرد: صدا و سيما طي ساليان گذشته به عنوان ستاد عمليات رواني عليه اصلاح‌‏طلبان عمل كرده و هنوز در اين راستا عمل مي‌‏كند. برخي از برنامه‌‏هاي خبري مانند 20:30 علي‌‏رغم اينكه تظاهر به پخش بي‌‏طرفانه اخبار دارد، براي تضعيف و عمل رواني عليه مخالفان حاكميت فعلي طراحي شده است. متاسفم از اينكه علي‌‏رغم آگاهي كامل از ماهيت صدا و سيما و مسوولان آن به عملكرد غيرمسوولانه گذشته اين رسانه حزبي و غير ملي، به مصاحبه با آن اعتماد كردم و متاسفم از اينكه صدا و سيما حداقل‌‏هاي اخلاق حرفه‌‏اي و اصول بديهي اخلاق ديني را رعايت نمي‌‏كند

Friday, January 26, 2007

مرگ يک ديکتاتوريا شروع جنگي جديد



مرگ يک ديکتاتوريا شروع جنگي جديد

بهزاد پيله ور
طي چند روز گذشته سرتيتر اخبار شبکه هاي خبري جهان به خبر داغ اعدام صدام حسين اختصاص داشت
فيلم نحوه اعدام صدام که بوسيله دوربين تلفن همراه و توسط به ظاهر افراد ناشناس گرفته شده بود در معرض نمايش عموم قرار گرفت و مردم سراسر جهان توانستند مرگ صدام را که سالها با تکيه بر نيروي نظامي .سياسي و مذهبي در کنار حمايت بي دريغ دول خارجي خصوصا آمريکا توانسته بود فضاي اختناق و سرکوب را بر جامعه حاکم کند به چشم خويش نظاره گر باشند
اعدام زود هنگام
پس از حدود سه روز از زمان تائيد اعدام صدام "26دسامبر "حکم در مورد وي اجرا شد چرا که ادامه دادگاه ميتوانست پيامدهاي ناخوشايندي را در مورد آشکار شدن دخالت نيروهاي خارجي خصوصا آمريکا را در طول دوران حکو مت دولت سابق به دنبال داشته
باشد به عقيده اغلب مردم عراق و برخي از تحليلگران مسائل سياسي اعدام سريع صدام تنها به دليل توقف روند دادگاه و جلوگيري از بر ملا شدن اسناد همکاري دولت آمريکا و دولت سابق عراق به رهبري صدام صورت گرفته است
گوشه اي از موارد اتهامي صدام و همراهان سابق وي عبارتند از

قتل عام هزاران انسان دگر انديش در خلال کودتاي حزب( 1968) به سرکردگي صدام حسين
قتل عام 180.000 کرد در جريان حکومت صدام
عمليات انفال و کشتار مردم بي دفاع حلبچه (5000) نفر
سرکوب و کشتار شيعيان عراق سال 1991
کشتار هزاران انسان بيگناه در خلال جنگ ايران و عراق و جنگ با کويت
استفاده از سلاحهاي شيميايي و کشتار جمعي در خلال جنگ با ايران و بر عليه مردم کرد حلبچه ودهها مورد ديگر که نه تنها از عهده اين مطلب که گويا از عهده دادگاه صدام هم خارج بوده است
حال آنکه دولت پيشين عراق از کجا و چگونه به سلاحهاي کشتار جمعي دست يافته و کدام کشورهادر توليد اين نوع از سلاحهاي مخرب به صدام و همدستانش ياري رسانده اند از نکاتيست که به صلاح برخي از دولتها نبود که در ادامه روند دادگاه صدام به سوالاتي در اين زمينه پاسخگو باشد و يا اين که پس از سقوط دولت در عراق سرنوشت اين نوع از سلاحها که دولت امريکا به بهانه وجود چنين سلاحهايي به عراق حمله کرده بود چه شد
اما نکته اي ديگر در اعدام صدام

اين مهم است که به نقل از دادستان الفارون:" دو مرد در جريان اعدام صدام تلفن همراه با خود داشتند و به صورت علني از مراسم فيلمبرداري مي‌كردند"(نيويورک تايمز ) فيلم توسط اغلب شبکه هاي عربي پخش شد تا رفته رفته جهان عرب اهل تسنن و هواداران صدام با چهره اسطوره جديد عر ب آشنا شوند و راه براي نفا ق و جنگ بين شيعيان و اهل سنت در عراق هموار تر گردد تا شايد به بهانه جنگ داخلي در عراق و همچنين آشوب واختلافات قومي راه براي خروج نيروهاي آمريکائي از منجلابي که در آن گرفتار آمده ا ند هموارتر گردد
از سوي ديگر اعدام صدام راه را براي اعدام ساير همراهان وي باز گذاشته و اين خود دست دولت جديد را در اجراي مجازات اعدام در عراق باز ميگذارد چنانکه حتي بان کي مون دبير کل سازمان ملل هم تعليق و يا لغو مجازات اعدام صدا م را رد کرده و با آن مخالف
بود با چنين سازمان مللي که به جاي حمايت از لغو مجازات اعدام(ولو در مورد يک ديکتاتور) از آن حمايت ميکند خوش به حال ملل... ! به گزارش "ايلنا"همچنين شبكه خبري العربيه گزارش داد كه بان‌ ‏كي ‌‏مون پيش از سفر به محل کارش در نيويورك، در يك كنفرانس خبري شركت كرد و در پاسخ به اين پرسش كه "آيا با اعدام صدام مخالف است يا خير"بدون تاييد يا رد اين اعدام، گفت : صدام مرتكب جنايت‌‏هاي بسيار شنيعي شده بود به گونه‌‏اي كه جنايت‌‏هايي كه او درحق مردم عراق كرده، به هيچ وجه قابل توصيف نيست
همه ميدانيم که" براي تصاحب کرسي خالي يک ديکتاتور هزاران نفر آماده اند"و از سوي ديگر کشته شدن و حذ ف فيزيکي يک انسان زنده به هر شکلي نوعي قتل است
چند سال قبل پينوشه ديکتاتور مخوف شيلي به دليل کهولت سن از مجازات اعدام جان سالم بدر برد و در نهايت چندي پيش از اعدام صدام به مرگ طبيعي درگذشت. مردم جهان و شيلي هم اميدوارند که جهان ديگر هرگز نظاره گرچنين افرادي نباشد.ولي افسوس که اعمال مجازات اعدام در مورد صدام راه را براي پيدايش نوع ديگري از استبداد از يکسو و موج جديدي از اختلافات قومي در عراق از سو ي ديگر باز خواهد گذاشت جالب است که آقاي امانوئل لودو از گروه وکلاي فرانسوي که کار دفاع از صدام را در طول دادگاه بر عهده داشت در نامه اي به آقاي دبير کل سازمان ملل! از صدام به عنوان يک اسير جنگي ياد کرد که تا آخر نيز در اين وضعيت باقي ماند پس بايد او را براي تير باران آماده ميکردند نه طناب دار

شکست يا سازش
اعدام صدام در حالي صورت پذيرفت که ايالات متحده آمريکا به بالاترين سطح واردات نفتي از اوپک طي پانزده سال قبل رسيده (فاينشنال تايمز)و" دولت بوش هم بي هيچ چون و چرايي بايد پذيراي شکست در عراق باشد" (همان منبع )
ادامه روند ناآرامي ها در عراق که توسط دستهاي پنهان و آشکار دولتهاي همسايه عراق همچون ايران وعربستان هدايت ميشوند و در واقع عراق را صحنه کشمکش ميان خود قرار داده اند و حاضر به کمک به دولت امريکا هم براي حل اين مشکل هم نيستند راه ديگري براي دولت امريکا به جز خروج از عراق و اعلام يک شکست مفتضحانه باقي نميگذارد حال آنکه کشور عراق هم تا مد تها روي آرامش و امنيت را نخواهد ديد. طبق اظهارات مقامات عراقي کشور عربستان از جمله کشورهايي در همسايگي عراق است که يکي از منابع اصلي کمک رساني مالي به سني هاي آشوب طلب عراق به شمار ميرود ايران هم به عنوان پايگاه اصلي کمک به شيعيان جهان از جنگ ميان تسنن وتشيع حمايت ميکند و حاضر به گفتگو و مذاکره با آمريکائيها نيست و احتمالا در صورت رضايت به گفتگو هم ناديده گرفتن پرونده اتمي ايران و جنجال دستيابي به سلاح هسته اي کمترين بهاي پرداختي از سوي دولت آمريکا به جمهوري اسلامي خواهد بود که در صورت وقوع چنين رويدادي وجهه جهاني آمريکا کاملا به خطر خواهد افتاد
شبکه هاي خبري جهان از اصلاحات فراگير دولت آمريکا خبر ميدهند که ميتوان از تغيير افسران ارشد آمريکايي در عراق نامبرد جرج بوش رئيس جمهوري آمريکاهم در يک نطق مقابل کاخ سفيد ازاسترا تژي جديدي براي تحقق دموکراسي در عراق خبر داد!
حال آنکه کاخ سفيد چگونه ميتواند دموکراسي را براي مردم عراق به ارمغان آورد و از گرداب وضع کنوني خارج شود معلوم نيست آنهم پس از تجربه چند سال گذشته در عراق
زخم کهنه
پس از سالها جنگ و دعوا بر سر مسائل فقهي و مذهبي بين شيعيان و سني ها اکنون اين دو فرقه از دين اسلام نوک پيکان را مستقيما به سوي يکديگر نشانه رفته و در زمين يک کشور چند پاره به مصاف يکديگر ميروند بمب گذاري در مناطق شيعه نشين و بلعکس... بد رفتاري با حجاج ايراني که امسال براي زيارت کعبه (مکان مقدس مسلمين جهان-خانه خدا)به عربستان سفر کرده بودند نپذيرفتن ريال ايران از سوي کسبه عربستان و صدا زدن زائرين ايراني با القابي همچون (فارس) گواهيست بر اين ادعا
جالب اينجاست که تلويزيون سلام در ايالت کاليفرنيا هم که توسط عوامل جمهوري اسلامي در آمريکا اداره ميشود از قافله عقب نمانده و چند شبيست که با حضور تلفني دکتر علامه محمد حسيني قزويني سعي در حل مسائل فقهي في ما بين اهل تشيع و تسنن دارد و يک نزاع را بين اين دو قشر از مردم کشورهاي اسلامي به راه انداخته شب گذشته فردي دريک تماس تلفني از شهر کابل با اين برنامه از آتش زدن منازل مسکوني شيعيان توسط سني ها خبر داد اين همه کشمکش تنها به قيمت وخامت اوضاع در منطقه و نابسامانيهاي بيشتر تمام خواهد شد و سباط و آرامش تنها متاعيست ناياب که تا مدتها مردم عراق بدان دست نخواهند يافت

کار ملک و دین ز نظم و اتسّاق افتاده بود



کار ملک و دین ز نظم و اتسّاق افتاده بود

پیشدرآمد: می‌توان در تظاهرات ضدجنگ شرکت کرد و به سوءاستفاده بوقهای تبلیغاتی نایب امام زمان نیز از این تظاهرات اعتنائی نداشت (بوقهائی که فردای تظاهرات فرانسه و آمریکا مدعی شدند ایرانیان مقیم خارج در کنار هزاران تن از مردم فرانسه و آمریکا غنی سازی و برخورداری از دانش اتمی توسط جمهوری اسلامی را تأیید کردند.) اما نمی‌توان در تظاهرات ضدجنگ، از رژیم آزادی‌کش و ستمگر هیچ نگفت. نمی‌توان از بروز جنگ ابراز نگرانی کرد آنگاه از مسئولیت تحفه گرمسار و دار و دسته ولایتی حاکم بر خانه پدری در جنگی کردن فضای کشور و کشاندن ایران به سوی پرتگاه ویرانی و نابودی حرفی به میان نیاورد.
اینکه ایران می‌ماند اما حکومتها می‌آیند و می‌روند، شعاری است که در آلمان و فرانسه و ایالات متحده و بریتانیا، واقعیت دارد. چون هر چهار سال یکبار (یا 5 و یا 6 سال) مردم نمایندگان خود را انتخاب می‌کنند و حزب اکثریت دولت را برای مدت مشخصی که قانون اساسی تعیین کرده تشکیل می‌دهد. یا فردی به ریاست جمهوری انتخاب می‌شود که در چهارچوب قانون اداره کشور را برعهده می‌گیرد. اگر روزی هم خطائی بزرگ از او سر زد و حتی در امری شخصی (مثل کلینتون) به مردم دروغ گفت امکان عزل و حتی محاکمه او فراهم است. در چنین جوامعی البته دولتها می آیند و می‌روند و کشور و مصالح عالیه‌اش در پناه قانون و نمایندگان ملت و مطبوعات آزاد و نهادهای حافظ دمکراسی، آسیب نمی‌بینند. این شعارها اما در رابطه با ایران در شرایط فعلی کاملا اغراضی و نشان از عدم درک صحیح اوضاع سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور دارد.بقای رژیم فعلی می‌تواند به ویرانی و تجزیه ایران منجر شود. به معنای دیگر مفهوم ایران می‌ماند حکومتها می‌آیند و می‌روند با بودن رژیم جهل و جور و فساد ولایتی، اعتباری نخواهد داشت.شما نمی‌توانید بدون توجه به اینکه سید علی خامنه‌ای تا ظهور حضرت صندلی زعامت را رها نخواهد کرد (البته مرگ هست منتها سید علی یا شیخ ولی دیگری جایش را خواهد گرفت مگر آنکه ما مردم از خود همتی نشان دهیم و برای بقای ایران،‌ جمعی را که نابودی ایران را وجهه همت خود قرار داده‌آند، از اریکه قدرت به زیر کشیم)) جمهوری ولایت فقیه رفتنی نیست تا دلخوش باشیم ایران می‌ماند دولتها می‌روند. این نظام را که رویای رایش حوزوی 1400 س اله را تحقق بخشیده و با فریب توده‌هائی که اغلب نمی‌دانند کیک زرد خوردنی است یا پوشیدنی و از غنی‌سازی همانقدر می‌دانند که تحفه گرمسار از کشورداری، به رویاهای مالیخولیائی خود برای پیوستن به باشگاه اتمی، رنگ ملی زده است، نمی‌توان چهار سال یا پنج سال بعد در یک انتخابات آزاد کنار زد و مدعی شد دولتها می‌آیند و می‌روند و ایران می‌ماند. خیر ایران با بودن تحفه گرمسار و ارباب فقهیش نخواهد ماند. نشانه‌های شکاف رو به گسترش در پیکر خانه پدری را اگر در بلوچستان و خوزستان و دیگر نقاط مرزی نمی‌بینید، اگر از بی‌توجهی نباشد، نوعی تجاهل‌العارفین است که به هیچ روی قابل قبول نیست. استادان ایرانی در آمریکا که در میانشان چهره‌های موجه و ایران دوست بسیارند، اطلاعیه‌ای علیه جنگ و حمله احتمالی به ایران صادر می‌کنند و به دولت آ‌مریکا نسبت به پیامدهای چنین حمله‌ای هشدار می‌دهند. ضمن تأیید کامل نقطه‌نظرهای این اساتید دلسوز به حال وطن سئوال می‌کنم، چرا اطلاعیه‌ای که در روزنامه‌های مهم ینگه دنیا به چاپ می‌رسد، اشاره‌ای به شیوه حکومتداری در ایران نمی‌کند. آیا مردم ما نقشی در تعیین سیاستهای اساسی کشور دارند؟ نمایندگان منتخب شورای نگهبان و مطبوعاتی که زیر شمشیر سردار صفار هرندی جرأت نفس کشیدن ندارند آیا قادرند همانطور که مرگ بر آمریکا سر می‌دهند، از سیاستهای اتمی هیأت حاکمه انتقاد کنند. یک مقاله احمد شیرزاد در مخالفت با برنامه‌های اتمی رژیم، به عنوان سند خیانت و وابستگی از سوی حسین بازجوی شریعتمداری،‌ پیراهن عثمان می‌شود و اشارات دکتر زیدآبادی ـ آمیخته به طنزی هوشمندانه ـ متولیان ولایت فقیه را به پرونده سازی جدید علیه او می‌کشاند، در چنین فضائی آیا یکطرفه فقط آمریکا را به جنگ طلبی متهم کردن آب به آسیاب رژیم ولایت فقیه ریختن نیست؟ ما همه با هرگونه تجاوزی از سوی آمریکا و غیرآمریکا به میهنمان مخالفیم اما همزمان برخورداری رژیم را از دانش اتمی (که می‌دانیم هدف آن ساختن سلاح هسته‌ای است) فاجعه‌ای بزرگ برای ایران و در مرحله بعد منطقه و جهان می‌دانیم. هم اکنون ترکیه برای ورد به میدان مسابقه اتمی آماده می‌شود، مصر و عربستان نیز در راهند. (در سفر اخیر ولیعهد سعودی امیرسلطان به پاکستان مسأله اتمی و حضور پاکستان در کنار سعودیها یکی از عمده‌ترین مسائل مورد بحث بود).تظاهرات ضد جنگ برپا کنیم، با جنگ طلبی مبارزه کنیم اما، پیشاپیش شعارهایمان به جهانیان بگوئیم ملت ما در چنگ رژیمی عقب افتاده و آدمخوار اسیر است که در قرن بیست و یکم ابوالارتجاعهایش در قم نگران آنند که مبادا نگاه زنان به هیکل فوتبالیستها بیفتد. این اسلام عقب مانده سلفی که در دو وجه شیعه و سنی آن گریبان ملت ما و ملتهای منطقه را گرفته اگر به دانش اتمی هم مجهز شود دیگر حساب ما و جهانیان با کرام الکاتبین است. آیا فکر کرده‌اید اگر فردا سلاح هسته‌ای درا ختیار تحفه گرمسار، و همتای سنی او ملاعمر قرار گیرد و یا جعبه قرمز با شاسی پرتاب موشک حاوی کلاهک اتمی در اختیار سردار محمدباقر ذوالقدر یا سردار اسامه بن لادن و ایمن الظواهری باشد چه سرنوشتی در انتظار ما و همسایگان ما و جهان خواهد بود؟نه آقایان و خانمهای ضد جنگ، ایران اگر این رژیم دوام داشته باشد و به سلاح هسته‌ای هم دست یابد، باقی نخواهد ماند، غرب برای جلوگیری از واقعیت یافتن کابوس اسلام ناب انقلابی محمدی با بمب اتمی، به ایران حمله خواهد کرد و یکصد سال تلاش زن و مرد ایرانی و دولتمداران و صنعتگران و سازندگان ایران نوین را ویران خواهد کرد. اعتنائی هم به تظاهرات ضدجنگ شما نخواهد کرد. (مگر به اعتراضات میلیونی علیه حمله به عراق اعتنائی کرد؟) اما اگر ما حساب خود را از رژیم جدا کنیم و به جهانیان بگوئیم ما با رژیم جهل و جور همصدا نیستیم، و برنامه‌های اتمی‌اش را قبول نداریم آنگاه مخالفتمان با راه حل نظامی معنا پیدا می‌کند.
حاج مرتضی جانشین سردار یحیی

ـ از فردای روی کار آمدن تحفه گرمسار، ماشین تصفیه فرمانده کل قوا، شایسته‌ترین فرزندان ارتش ایران را نشانه رفت. رژیم از همان ابتدا ارتش را غیرخودی می‌دانست. بهترین امیران ارتش و شهربانی تیرباران شدند و حتی درجه‌داران و پاسبانها نیز از غضب ولی فقیهی که به آنها وعده داده بود به ملت بپیوندید و در امان باشید، مصون نماندند. در جریان نوژه، دهها تن از خلبانان و نظامیان جوان و کارآزموده به قتل رسیدند. اما با شروع جنگ بار دیگر ارتش عزیز شد. امام شانه‌های افسران و درجه‌داران را بوسید. ارتشی‌ها چون مرغی که در عزا و عروسی سرشان را می‌برند بعد از قتل عامهای خلخالی و ریشهری و موسوی تبریزی و ریشهری و اتابکی و… با دلهای خونین به جبهه‌ها رفتند. از خاک وطن و ناموس اهالی خانه پدری با جانهای عزیز خود دفاع کردند. همان زمان دسته گلهائی که بعضی فرماندهان سپاه در جبهه‌ها به آب دادند، باعث کشتار صدها تن از ارتشی‌های ما شد. در پایان جنگ آنها که پیروزی بزرگ نیروهای ایرانی را به نیم شکست تبدیل کردند مدال گرفتند و قدر دیدند و از امتیازات مالی بزرگ برخوردار شدند. اما فرماندهان ارتشی یکی پس از دیگری کنار زده شدند. صیاد شیرازی، با گلوله‌ای که اطلاعات سپاه در مغزش شلیک کرد و گناهش را به پای مجاهدین نوشتند به قتل رسید، سرلشگر منصور ستاری فرمانده نیروی هوائی و معاونانش را در هوا منفجر کردند و سرتیپ سعدی حسنی فرمانده لایق نیروی زمینی را نخست برکنار کردند و سپس اتومبیلش را به دره‌ای سقوط دادن و او هنوز بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زند.آقای خامنه‌ای تا زمانی که آخرین ارتشی‌های زمان شاه را کنار گذاشت آرامش پیدا نکرد و هشت ماه پیش کسانی را به فرماندهی کل ارتش و فرماندهی سه نیرو و ریاست ستاد ارتش انتخاب کرد که در سال 1358 وارد دانشکده افسری شده بودند و ذهن و دلشان به ظاهر انباشته از تراوشات فکری رئیس عقیدتی سیاسی و نماینده ولی فقیه در ارتش بود.فکر نکنید سپاه وضع بهتری داشت. خامنه‌ای هیچگاه تمرّد سپاه را از دستور او در دوم خرداد نبخشید. آن روز او گفته بود بچه‌های سپاه باید به نور چشم ما شیخ علی اکبر ناطق نوری رای دهند. اما 90 درصد از بچه‌های سپاه رای خود را به خاتمی دادند. کینه نایب امام زمان مدتی بعد در جریان 18 تیر دانشگاه و در نامه تهدیدآمیزی که بعضی از فرماندهان سپاه برای خاتمی فرستادند ظاهر شد. این نامه در واقع تلاشی بود برای اینکه مشخص کند سپاه تابع رهبر است و مطابق اراده فقیهانه فرمانده کل قوا عمل می‌کند. منتها چندی بعد که بسیاری از فرماندهان مشمول تصفیه شدند، معلوم شد در سپاه جریانهای مختلف فکری چنان رسوخ کرده که دسته بندی‌های خارج در درون سپاه با شدت بیشتری انجام گرفته است.با آمدن احمدی‌نژاد، رهبر به فکر افتاد سپاه را نیز مانند ارتش یکدست کند. چنین بود که نخست سردار محمد باقر ذوالقدر جانشین فرمانده کل سپاه که همیشه ساز خود را می‌زد و با‌ آنکه در دوران خاتمی عصای دست رهبر برای سرکوبی دانشجویان و اصلاح طلبان بود، اما می‌توانست همه گاه عامل خطری برای رژیم به حساب آید، به وزارت کشور فرستاده شد که وزیرش پورمحمدی قبلا مراتب شایستگی خود را در کشتن و خفه کردن و بستن به خوبی ثابت کرده بود. در وزارت کشور می‌شد ذوالقدر را بهتر کنترل کرد. حالا دیگر لباس نظامی تنش نیست و با سپاه نیز در ارتباط نمی‌باشد. بعد هم سردار احمد کاظمی محبوب بچه‌های سپاه و نه تن از فرماندهان ارشد بازهم در طرح سقوط هواپیمایشان به لقاءالله فرستاده شدند تا زمینه برای تغییرات فراهم شود. خود کاظمی که مدتی فرمانده نیروی هوائی سپاه بود تازه فرماندهی نیروی زمینی سپاه را عهده دار شده بود اما گویا در این مقام حرفهای بزرگتر از دهانش زده بود. در این میان خالی بودن پست جانشین فرمانده کل سپاه سئوال برانگیز شده بود. چرا فرمانده کل قوا کسی را بر نمی‌گزیند؟ سرانجام این هفته به این سئوال پاسخ داده شد. آن هم یک روز بعد از درگیری سرلشگر پاسدار یحیی رحیم صفوی فرمانده کل سپاه و سردار حجازی فرمانده بسیج. رحیم صفوی در حمایت از زنان بسیجی‌ها را از دخالت در امور شخصی مردم و به ویژه زنان برحذر داشته بود. روز بعد اما حجازی که زیردست اوست زبان درازی کرد که جناب ما پشتمان به تحفه گرمسار و دو مرشدش سید علی و شیخ محمد تقی ـ مصباح یزدی ـ استوار است. معلوم بود که ستاره یحیی رحیم صفوی در آستانه افول است.به طور کلی رحیم صفوی که مشهور به پاکدامنی و دلسوزی بسیار برای کادرها و نفرات سپاه است و طی دوران فرماندهی‌اش خدمات ارزنده‌ای از جمله در امور رفاهی به سپاهیان کرده است، و در عین حال کمتر در معرکه‌گیری‌های ارکان رژیم وارد شده، و در دوران خاتمی نیز کوشید، خود را از درگیری با رئیس جمهوری کنار بکشد، مدتهاست که از چشم سیدعلی آقا فرمانده کل قوا افتاده است. برداشتن او از فرماندهی کل سپاه البته به این سادگیها ممکن نیست. او فرد محبوبی بین کادرهای سپاه است. بنابراین باید زمینه سازی کرد یعنی در ابتدا قائمقام (جانشینی) برای او برگزید که بتواند طی چند هفته یا چند ماه کنترل سپاه را کاملا به دست گیرد و با شناسائی که از کلیه فرماندهان و کادرهای بالای سپاه دارد، افراد مورد اعتماد را جانشین کسانی کند که در سالهای اخیر، پیوند مستحکمی با رحیم صفوی و نیز با بعضی از اصلاح طلبان برقرار کرده‌اند.انتخاب حاج مرتضی رضائی که هیچگاه با عنوان نظامی‌اش «سردار سرتیپ» مورد خطاب قرار نمی‌گرفت به جانشینی فرمانده کل سپاه خیلی‌ها را شگفتی زده کرد چون حاج آقا با آن قیافه شل و وارفته بیشتر به یک کاسب ورشکسته شبیه است تا یک فرمانده نظامی. در عین حال گو اینکه او از بنیانگذاران سپاه است، و در واقع آخرین فرد از جمع 7 نفره‌ای است که در دومین شب انقلاب اساس برپائی سپاه را در حضور دکتر ابراهیم یزدی و مرحوم آیت‌الله لاهوتی ریختند ( از آن جمع محسن رضائی در مجمع تشخیص مصلحت نظام است، عباس زمانی ابوشریف آواره‌ای در یکی از مساجد پاکستان، غلام علی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح دامپزشک حسن فیروزآبادی است محسن رفیق دوست دنبال کاسبی است، دو دیگر نیز در جبهه‌ها به قتل رسیدند) اما از همان آغاز او در کار امنیتی و اطلاعاتی غرق بوده است. در آغاز تشکیل سپاه زمانی که محسن رضائی مسئول اطلاعات سپاه بود حاج مرتضی که هیچ نسبتی هم با محسن ندارد، مدتی کوتاه فرماندهی سپاه را عهده دار بود.چندی بعد زمانی که محسن رضائی به فرماندهی سپاه انتخاب شد (در پی شبه کودتائی که به اعزام ابوشریف به عنوان سفیر به پاکستان، به لقاءالله فرستادن پنج تن از فرماندهان سپاه در جبهه‌ها و سرنگونی هواپیمای سرلشگر فلاحی رئیس ستاد سرهنگ نامجو وزیر دفاع و سرهنگ خلبان فکوری فرمانده برکنار شده نیروی هوائی و دوتن از فرماندهان ارشد سپاه، منجر شد) حاج مرتضی رضائی به فرماندهی کل اطلاعات سپاه منصوب شد. در آن تاریخ هنوز وزارت اطلاعات تشکیل نشده بود. ساواک سابق با عنوان سازمان اطلاعات و امنیت ملی ایران (ساواما) زیر نظر نخست وزیر اداره می‌شد. اما گروه بندی در درون این دستگاه که از یکسو در سیطره چپها (بچه‌های مجاهدین انقلاب اسلامی، خسرو تهرانی، سعید حجاریان و… قرار داشت و از سوی دیگر نیروهای وابسته به حزب جمهوری اسلامی و مؤتلفه می‌کوشیدند با حمایت احمد خمینی و هاشمی رفسنجانی، و بازگرداندن مأموران و کارشناسان ارشد اداره ضدجاسوسی و بخش ویژه مسئول سازمانهای چپ و گروههای چریکی به ویژه مجاهدین خلق و فدائیان ساواک منحل شده به خدمت، کار را از دست چپهای اسلامی بیرون آوردند). در چنین شرایطی مرتضی رضائی مأمور شد سازمانی را پایه‌ریزی کند که جای ساواما را بگیرد. به تدریج بخشهای مهمی از فعالیتهای اطلاعاتی، جاسوسی، ضدجاسوسی، مقابله با مخالفان رژیم و تدارک عملیات برون مرزی ـ از جمله کارهای تروریستی و گروگانگیری در لبنان و حاشیه خلیج فارس ـ به عهده سازمان اطلاعات سپاه گذاشته شد. مرتضی رضائی که در سایه حرکت می‌کرد چنان قدرتی یافت که برای نمونه توانست عبدالمجید معادیخواه وزیر ارشاد وقت را پای منقل و در کنار چند حوری دیگر دستگیر کند. هم او قطب‌زاده و سید مهدوی را به دام انداخت و بعدها در اعدام سید عبدالرضا حجازی و علاءالدین مشکور نقش اساسی داشت.) مرتضی رضائی تا زمان مرگ آیت‌الله خمینی علی‌رغم تشکیل وزارت اطلاعات و اجبار او در تعامل نزدیک و هماهنگی با وزارت، مرد اول اطلاعات کشور بود. اما با درگذشت خمینی، و رهبری سیدعلی خامنه‌ای و انتقال دو تن از معاونان وزارت اطلاعات (محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی به دفتر رهبر) احساس کرد دست و بالش مثل گذشته باز نیست. به خصوص که به جای ریشهری نیز در وزارت اطلاعات مردی بر کرسی وزارت نشست ـ فلاحیان ـ که اطلاعات سپاه را به صورت مستقل و خودسر قبول نداشت و با فرمانی که از خامنه‌ای گرفت حاج مرتضی را به تبعیت مطلق از خود فراخواند. حاجی چندان طاقت نیاورد و ناگهان گم شد. چندی احمد وحیدی کار او را به عنوان جانشین دنبال کرد، و مدتی بعد حاج مرتضی با این عنوان که بچه‌های رزمنده سپاه و بسیج حالا که جنگ تمام شده کار و حمایت می‌خواهند و باید منبع درآمد ایجاد کرد جواز تأسیس شرکتهای پولساز برای سپاه را گرفت و چند شرکت با عنوان رزمجو، رزمندگان، مهاب قدس تأسیس کرد. این شرکتها با دست گذاشتن روی واردات قاچاق از بنادر غیرقانونی و فروش هزاران وسیله نقلیه و تانک و کامیون و تریلر اسقاطی و از کارافتاده در جبهه میلیاردها تومان پول وارد حسابهای حاج مرتضی رضائی و شرکا کرد. حاجی اما در این اموال دخل و تصرفی نکرد بلکه کوشش داشت بچه‌های رزمنده را راضی نگاه دارد و با ساختن خانه و دادن امتیازات مالی به آنها، روحیه آنها را بالا ببرد. بار دیگر در پی تصمیم گرفتن سران نظام برای ترور دکتر شاپور بختیار و دکتر عبدالرحمن برومند و دکتر عبدالرحمن قاسملو و دیگر چهره‌های سرشناس اپوزیسیون در خارج و خفه کردن صدای مخالفان، حاج مرتضی رضائی با درجه سرتیپی به اطلاعات سپاه بازگشت که حالا عنوان حفاظت اطلاعات را یدک می‌کشید.اوائل دهه 90 میلادی در قرن گذشته، کمیته‌ای که در آن مرتضی رضائی، سعید امامی، احمد وحیدی، قاسم سلیمانی، علی آقا محمدی، جواد آزاده، حمید سرمدی ـ که چندی سفیر رژیم در تاجیکستان شد، و سالها معاون وزیر اطلاعات بود ـ عضویت داشتند، کار تدارک ترور رهبران اپوزیسیون را عهده‌دار شد. مرتضی رضائی علاوه بر تأمین کادر اجرائی (قاتلان) با سعید امامی در زمینه کار لجستیکی انتقال تیمهای ترور به خارج و بازگرداندن آنها همکاری نزدیک داشت. در طول سالهای اخیر هر جا اسمی از رضائی در میان بود بلافاصله همه محسن رضائی را به یاد می‌آوردند در حالی که حاج مرتضی در پس پرده عهده‌دار مقابله با مخالفان رژیم در داخل و خارج کشور بود. در جریان قتلهای زنجیره‌ای هیچ کسی از مرتضی رضائی نامی به میان نیاورد در حالی که او نه تنها از همه ترورها پیشاپیش خبر داشت بلکه با دوستش سعید امامی در همه حال همراه و همدل بود.شش ماه پیش که به دستور رهبر رژیم، محمد باقر ذوالقدر جانشین فرمانده سپاه نخست به شورایعالی امنیت ملی در مقام مشاوردبیر شورا در امور نظامی منصوب و چند هفته بعد معاونت امنیتی وزیر کشور به او محوّل شد، آشکار بود که فرمانده کل قوا علی‌رغم وفاداری مطلق ذوالقدر به او نگران آن است که ذوالقدر بلندپرواز قلدر خواب پرویز مشرف شدن را در سر بپروراند. ذوالقدر بی‌درجه و لباس نظامی آن هم تحت کنترل پورمحمدی اطلاعاتی، دیگر خطری برای نایب امام زمان به شمار نمی‌رفت. محل جانشینی سردار لشگر یحیی رحیم صوفی خالی ماند آن هم برای مدتی طولانی. در این میان رهبر و فرمانده کل قوا،‌ با تغییر همه فرماندهان ارتش، متوجه سپاه شد باردیگر شماری از فرماندهان ارشد سپاه در هواپیمای عازم ارومیه، به لقاءالله فرستاده شدند. رحیم صفوی در آن تاریخ حرفهائی زده بود که از آن بوی نارضایتی و غضب به مشام می‌رسید. اصولا ماندن رحیم صفوی در مقام فرماندهی سپاه برای تقریبا 9 سال به این دلیل بود که او رنگ سیاسی نداشت. هرگز وارد درگیری‌های سیاسی نشد و تمام هم و غم او مصروف تقویت سپاه و تأمین خواسته‌های رفاهی کادرهای سپاه بود و چون دستش نیز کج نبود، محبوبیت زیادی در بین کادرها پیدا کرد. آقای خامنه‌ای از آن رو با خاتمی دشمن شد و از همه توان خود برای بی‌اعتبار ساختن او استفاده کرد که خاتمی را محبوب مردم و صاحب آبرو در خارج ایران یافت. همین موضع را او در برابر قالیباف داشت و حالا نوبت یحیی رحیم صفوی است. منتها برداشتن او یکباره، هزینه دارد. بنابراین حاج مرتضی از پس پرده خارج می‌شود به جانشینی رحیم صفوی حکم می‌گیرد. جانشین در اصطلاح نظامی چیزی بیشتر از معاون و حتی قائمقام است. بخش عمده‌ای از مسئولیتهای فرمانده با اوست و معمولا جای فرمانده را پس از چندی می‌گیرد. مرتضی رضائی با نگاه امنیتی خود به سپاه رنگ امنیتی خواهد داد. سید علی آقا او را آورده است تا زیر پای رحیم صفوی را جارو کند و چون پرونده همه فرمادهان و بلندپایگان سپاه زیر بغل اوست بنابراین منتظر بازنشسته شدن و یا انتقال شماری از این فرماندهان به مناصب غیرنظامی باشید.به قول مرحوم علم «الملک عقیم» به خصوص اگر رهبر یک رژیم گرفتار حسادتی غریب باشد که به محض رویت یکی از پایوران رژیمش به عنوان فردی که آبرو و اعتباری کسب کرده و محبوب‌القلوب شده است زیرآبش را بزند

شکر شکن شوند همه طوطیان هند… امّا



شکر شکن شوند همه طوطیان هند… امّا

پیشدرآمد: زبان فارسی، به عنوان زبان ملی ما حلقه پیوند همه اقوام ایرانی است که مالک مشاع خانه پدری هستند. در عین حال فرهنگ ایرانی با منظر دل انگیز و رنگارنگش، با زبان فارسی از یک سو تا افغانستان و آسیای میانه بال گسترده است و از دیگر سوی در شمال عراق و نیز بخشهائی از هند و پاکستان علی‌ رغم همه تلاشها برای محو آن، همچنان حضوری پر رنگ دارد. با این همه این فقط زبان نیست (با توجه به حضور عرب زبانان و ترک زبانان و اردو زبانان در همسایگی ما) که هر تحول و هر نگاه و نگرش تازه فرهنگی را (در هر دو عرصه دین و عرف) در ایران، به سرعت به «محوری» تبدیل می ‌کند که گرداگردش، اندیشه ورزان و اهل قلم و نظر در سرزمینهائی که مردمانش به زبانهائی غیر از فارسی، سخن می‌گویند، گاه بحث و جدالی داغ ‌تر از آنچه در وطن خود ما هست پدیدار می ‌شود
یکصد سال پیش مشروطه ایرانی ابعادی بسیار فراتر از حوزه فارسی زبانان یافت، چنانکه عرف گرائی و تجدد دوران رضاشاهی بازتابی وسیع در عراق و افغانستان و مصر و… پیدا کرد. سپس جریان ملی شدن نفت و تحول مهمی که این جریان در عرصه فرهنگی و سیاسی ایران به وجود آورد، مورد توجه همسایگان دور و نزدیک ما قرار گرفت. عبد الناصر هیچگاه پنهان نکرد که اندیشه ملی کردن کانال سوئز را، از جنبش زنده یاد دکتر محمد مصدق در ملی کردن نفت، الهام گرفته است. عبدالکریم قاسم بعد از کودتای خونینش در عراق، چندبار یاد آور شد این مصدق و ملی شدن نفت ایران بود که در او و رفقای نظامی ‌اش، اندیشه برچیدن بساط استعمار و ملی کردن نفت عراق را، متبلور ساخت.تا ظهور خمینی و اسلام ناب انقلابی شیعه محمدی ولایتی، جنبشهای سیاسی و فکری در ایران که الهام بخش روشنفکران و رهبران سیاسی و فکری کشورهای منطقه می‌ شد، نگاه به جلو داشت و «مدرنیته» موتور محرکه آن بود. اسلام سیاسی تا پیش از ظهور خمینی یکبار در جنگ المهدی با ژنرال گوردون در قرن نوزدهم در خرطوم به خون نشسته بود و حضورش نیم قرن بعد در مصر، به جز چند ترور، و سپس قلع و قمع پیروانش که اوج آن در زمان عبد الناصر با اعدام سید قطب عملی شد، به بار نیاورد. اسلام سیاسی نه در فلسطین جذابیت پیدا کرد و نه در عربستان سعودی که رانده شدگان اخوان ‌المسلمین را از چهارسوی جهان عرب و اسلام پذیرا شده بود (سعودیها حالا آثار این میهمان نوازی‌ شان را با حیرت مشاهده می‌ کنند. فعالان سوری و مصری و مغربی و اردنی و… اخوان ‌المسلمین در دهه‌های 50 و 60 و 70 قرن گذشته میلادی عملا کنترل نظام آموزشی سعودی را در دست داشتند و شاگردانشان کسانی از نوع بن لادن و قحطانی و دیگر سلفی‌های تروریستی شدند که امروز جهان متمدن را با ترور و جنایت به گروگان گرفته ‌اند. طی چند ساله اخیر عربستان سعودی خود به عمده‌ترین هدف تروریستهای سلفی تبدیل شده است.)خمینی در کوزه ‌ای را گشود که از آن غولی بیرون شد با نام «الصحوه الاسلامیه» ـ در نگاه مثبت یعنی بیداری اسلام، و در معنای حقیقی یعنی بن لادنیسم، طالبانیسم، و البته خمینیسم ـ روشنفکران جهان عرب و ترکستانهای اطراف ما و نیز شمال آفریقا، از جنبشهای سیاسی و فکری ایران تا پیش از ظهور خمینی، پیام زندگی و بیداری و پیشرفت و مردمسالاری می‌ گرفتند، خمینی اما برای آنها قدرت دین را مجسم کرد. به آنها گفت با نام اسلام می‌شود توده‌ها را فریفت، قدرت را قبضه کرد، خدای بخشنده و مهربان را پائین کشید و الله قاصم جبار مکار منتقم را جای او نشاند. خمینی به همه دکان داران دین و رمالها و دعانویسهای شیعه و سنی در جهان اسلام پیغام داد، من آمده‌ ام حالا نوبت شماست. بیت ‌المال ملت ایران نیز در اختیار شماست. تنها چند ماه بعد از ظهور پرچم ولایت فقیه در ایران، «الحجیمی» یکی از جوجه‌ طلبه‌های وهابی در عربستان با سی چهل تن از امثال خودش به کعبه حمله برد تا با فتح مکه به ادعای خودش قصه فتح مکه توسط پیامبر اسلام را تجدید کند. همانطور که خمینی مدعی بود ایران تحت سلطه آن پدر و پسر از اسلام دور شده و رژیم دین مردم را هدف قرار داده (در حالی که پادشاه به عنوان یگانه شاه شیعه از سوی مراجع اصلی شیعه به رسمیت شناخته شده بود و پهلوی دوم ایمان و اعتقاد خود را به مذهب نه تنها پنهان نمی‌ کرد بلکه سفرهایش به مشهد و روضه خوانی دربار در محرم در مسجد سپهسالار و کاخ گلستان همراه با عطایای مستمر ملوکانه به حافظان بیضه اسلام و سانسور کتابهائی که خرده انتقادی به دین و مذهب داشت همگی نشانه آن بود که حکومت او ضد دین نیست بلکه ضد استفاده سیاسی از دین است. در زمان آن پدر و پسر هیچکس از دین برنگشت حال آنکه در دوران حکومت اسلام پناهان، و زیر سایه عمامه ولی فقیه اول و دوم شاهدیم که امت یخرجون من دین الله افواجا، و تغییر مذهب که در خارج وسیله ‌ای برای کسب پناهندگی است در داخل کشور به یک مظهر مشهور و ملموس تبدیل شده است) در عربستان نیز الحجیمی و اتباعش مدعی بودند کفار بار دیگر بر کعبه مسلط شده‌ اند و باید اسلام ناب را بار دیگر در جزیره ‌العرب برقرار ساخت. این خمینی بود که آتش را برافروخت. اخوان‌ المسلمین در سوریه با این گمان که ولی فقیه ایرانی با بالا رفتن پرچم برادری اسلامی در حما و حلب، جیش جرّار خود را به جنگ حافظ اسد بعثی لائیک می‌ فرستد و خروار خروار دلار، برای برادران مبارزش در سوریه حواله می ‌کند، دو سال بعد از برپائی نظام اسلامی در ایران، شورش بزرگ خود را علیه نظام علوی‌ های ضد دین آغاز کردند
برادر حافظ اسد بعثی شهسوار اسلام

معروف الدوالیبی نخست وزیر اسبق سوریه و مرشد پیشین اخوان المسلمین سوریه جریان دیدارش را با خمینی همزمان با شورش بزرگ اخوان ‌المسلمین در سوریه چنین شرح می‌ دهد. «به او گفتم فرزندان و برادران و خواهران شما با الهام از انقلاب شما در سوریه به ‌پا خاسته ‌اند تا رژیم کافر بعثی را سرنگون کنند. خمینی نگاه غریبی به من کرد و گفت: شماها بازی خورده ‌اید. اسد برادر ما است. او یک شیعه مؤمن است. به خمینی گفتم او نصیری ـ علوی ـ است ارکان اسلام را قبول ندارد. اینها ادعا می‌ کنند جبرئیل آیات را بر علی نازل می‌ کرد و او به محمد منتقل می‌ کرد. خمینی با عصبانیت گفت، مزخرف است. اسد از ما است. بروید و از او معذرت بخواهید. منهم عصبانی شدم و گفتم پس این ادعاها چی است که رادیو تلویزیون و روزنامه‌های شما در مورد برادری اسلامی عنوان می‌ کند؟ خمینی برخاست و بی آنکه جواب دهد از اتاق بیرون رفت. پسرش احمد و توسلی مدیر دفترش رنگ به چهره نداشتند…»باری این بی ‌لطفی به اخوان ‌المسلمین سوریه البته در مورد نهضتی ‌های تونس، جبهه نجات اسلامی الجزایر، اسلامی‌های سودان و مصر و مغرب که همگی سنی بودند تکرار نشد بلکه میلیونها دلار برای آنها فرستادند، افرادشان را آموزش نظامی دادند تا با کشتار و ترور و بمب گذاری و دریدن شکم زنهای حامله پرچم اسلام ناب را بالا ببرند. کار سازمانهای شیعه نیز رونق گرفت که آنها از خودیها بودند. در فاصله سالهای 80 تا 88 پایان جنگ ایران و عراق بیش از دو میلیارد دلار جهت آموزش و تقویت گروههای انقلابی شیعه در منطقه خرج شد. همزمان حزب ‌الله لبنان با کمکهائی که از چند ده میلیون دلار آغاز شد و امروز به سالی 800 میلیون دلار رسیده است (خرج تلویزیون المنار و رادیوی حزب ‌الله و نشریاتش فقط به تنهائی بالغ بر یکصد میلیون دلار در سال است) به تشکیلاتی تبدیل شد که امروز ده هزار حقوق بگیر دارد، همراه با سه هزار رزمنده، ده هزار موشک و خمپاره بزرگ و کوچک، و واحدهای انتحاری پروازی و دریائی و زمینی ‌اش همگی زیر نظر سپاه پاسداران آموزش دیده‌ اند و می ‌بینند.جهاد اسلامی با شیعه شدن رمضان شلح و فتحی شقاقی ـ که این یکی در مالت توسط مأموران موساد به قتل رسید ـ و چهار تا فلسطینی دیگر به وجود آمد و امروز سالی یکصد میلیون دلار برای ملت ما هزینه بر می ‌دارد. امروز احمدی ‌نژاد در چشم روشنفکران و آزاداندیشان و نیروهای سکولار در خاورمیانه مظهر فریب و مرگ و استبداد و عوام زدگی مخرب است. در حالی که عوام کالانعام در هیأت او، به جای دیدن شیادی که ادعای کرامت می ‌کند، به دنبال یک عبد الناصر کوچولو و یا صدام حسین دیگری هستند.یکی از سرگرمی‌های من سرزدن به سایت تلویزیون العربیه و خواندن اظهارنظر بازدیدکنندگان عرب مطالب خواندنی سایت است. زیر خبرهائی که در رابطه با اظهارات احمدی ‌نژاد و برنامه اتمی ایران و یا جریان محاکمه صدام حسین منتشر می‌شود، دو سوم اظهارنظرها رنگ و بوی اسلام ناب انقلابی محمدی از دو نوع شیعه و سنی آن دارد. ابومحمد از مصر می ‌نویسد، براوو احمدی ‌نژاد، و ابو زهرمار از امارات ضمن ستایش تحفه گرمسار، آرزو می ‌کند که جمهوری ولایت فقیه با موشک شهاب 3 و بمب اتمی ‌اش، آمریکا را ویران کند. ابو زهرا برای صدام شعر مدیحه می ‌سراید و ابو حمار تکریتی خونخوار را در مقام قدیسین قرار می ‌دهد. در برابر این وضع، جامعه روشنفکری خاورمیانه و پرچمداران تجدد و مدرنیته نیز نگاه به ایران دارند منتها نگاه آنها متوجه کسانی هم چون عبد الکریم سروش و اکبر گنجی و مجتهد شبستری و روشنفکران و آ‌زاد اندیشان ایرانی است. مقاله ‌ای در رابطه با مبارزه زنان ایرانی و جایگاه سیمین بانوی شعر بهبهانی و زنانی از تیره نوشین خراسانی و مهرانگیز کار و شیرین عبادی و فیلمسازانی از نوع تهمینه میلانی و پوران درخشنده و… در الشرق الاوسط نوشتم. بیش از یک هفته به اظهارنظرهای توام با اعجاب و ستایش دهها دانشجو و روشنفکر و هنرمند عرب پاسخ می‌ دادم. امروز در دانشگاههای لبنان و مصر و سوریه و تونس و… مباحثی که سروش در رابطه با دین حکومتی و حکومت دینی مطرح کرده است، محور بحث و جدلی است که بین سحرشدگان اسلام ناب انقلابی محمدی و آزاداندیشان و سکولارها در جریان است. در سفر اخیرم به حاشیه خلیج فارس، هر جا رفتم اگر جمع از اهل قلم و نظر و اندیشه بود، سوالها گرد سروش و کدیور و شبستری و عبادی و گنجی دور می ‌زد و اگر حاضران از راهیان ترکستان اسلام ناب محمدی طالبانی و یا ولایتی بودند، سخن به احمدی‌ نژاد و سید علی آقا و مصباح یزدی ختم می ‌شد. به قول دوست نویسنده لبنانی ‌ام «حازم صاغیه» ایران همزمان هم کعبه آزادیخواهان منطقه است که چشم به کلام سروش و روشنگری‌ های گنجی و شهامت و آزاد اندیشی شیرین عبادی و سیمین بهبهانی دوخته ‌اند، و هم «ارم عماد» نیروهای ارتجاعی و تروریست در منطقه است که احمدی‌ نژاد قهرمانشان و سیدعلی خامنه ‌ای مرشدشان برای عبور از پل صراط است.صاغیه نیز مثل عبد الرحمن الراشد نویسنده سرشناس و مدیر تلویزیون العربیه در حیرت است که: شما چه ملتی هستید که هم از جمع شما سید جمال الدین اسد آبادی و رضاشاه و مصدق و بختیار بیرون می ‌آید و هم شیخ فضل ‌الله نوری و خمینی و خلخالی و احمدی ‌نژاد؟ یک وقت سفیرتان در بیروت علی دشتی است و زمانی فخر مدرس همانکه نخستین سنگ بنای تروریسم و آدم ربائی را در لبنان بر زمین نشاند. شما که هستید که هزاران اندیشمند و دانشمند و متخصص در چهار سوی جهان دارید که هر ملتی به داشتن یک صدم آنها افتخار می ‌کند آن وقت نمایندگان کشورتان از نوع احمدی ‌نژاد و لاریجانی و حسین الله کرم هستند؟!چه بگویم، رویم نمی‌ شود که برای دوستان اهل قلم و نظرم در جهان عرب شرح دهم، در فرهنگ ما بلا و فتنه ‌ای ره یافته که می ‌توان عنوانش را نفاق و تقیه و تزویر گذاشت. ما همه مبتلا به این بلا هستیم وگرنه متفکر دینمدارمان هم چون حجت‌ الاسلام دکتر محسن کدیور که 18 ماه در زندان ولی فقیه پوست انداخت نمی ‌آمد به جای آنکه حرف دلش را باز گوید و فریاد زند به خدای کعبه اینها همه دکان است و دروغ و شارلاتانیزم، بکوشد خمینی را از آنهمه جنایت و سیاهکاری که در عصرش رخ داد تبرئه کند و برای نیش زدن به ولی فقیه ثانی ادعا کند که ولی فقیه اول فرشته بود و اگر عیبی هست در مسلمانی سید علی است و نه در ولایت فقیه. بله اگر ما گرفتار ضد فرهنگ تقیه و تزویر نبودیم، می ‌توانستیم با فرهنگ و تاریخ و اندیشه خود امروز قطب و محور توسعه و پیشرفت و مردمسالاری در منطقه باشیم، نه اینکه با تحفه‌هائی مثل تحفه گرمسار، اجاق ارتجاع و جهل و عقب ماندگی را گرم کنیم
جمهوری شیعه ستان اسلامی
ـ بگذارید پیش از آنکه درباره جواد نوری المالکی نخست وزیر جدید عراق و مرد شماره 2 حزب ‌الدعوه و تفاوتهای او با ابراهیم الجعفری و نیز جلسه ویژه پارلمان عراق روز شنبه بنویسم، فشرده مقاله ‌ای خواندنی را به قلم نویسنده آزاداندیش و سکولار عراقی «محمد محبوب» که در روزنامه لیبرال مسلک «الرافدین» چاپ بغداد یک روز پس از انتخاب المالکی به چاپ رسید، به اطلاع شما برسانم. عنوان مقاله «جمهوری شیعه ستان اسلامی» است. محبوب می ‌نویسد: «مقاله ‌ای که هفته گذشته در انتقاد از بازیگران صحنه قدرت یعنی اسلامی‌های شیعه نوشتم واکنشهای بسیاری را برانگیخت. عده‌ ای از مطلب تحسین کردند و شماری مرا به دشمنی با شیعه و اسلام متهم کردند. در حالی که من در مقاله‌ ای اسلامی‌ها را از هر دو طایفه مورد انتقاد قرار داده بودم. بعضی‌ها با روضه‌ خوانی درباره شیعه از زمان حجاج بن یوسف ثقفی و عاشورا و قتل شیعیان توسط صدام، مرا متهم به کمونیست بودن و دشمنی با اهل البیت متهم کرده بودند. آقایان من شیعه ‌ای از اهل جنوب عراق هستم که هم دیروز در عذاب بود و هم امروز. و بسیاری از اقوامش در گورستانهای دسته جمعی خفته ‌اند. من شیعه ‌ای هستم که با رویای وطنی شب و روز می ‌گذراند که در آن نوع مذهب و نژاد باعث سرفرازی یا سرشکستگی، نمی ‌شود. وطنی که در آن مذهب و ریش و حجاب باعث تبعیض گذاشتن بین انسانها نمی‌ شود. وطنی که هیچکس در آن وکالت دائمی و یا موقت از خدا ندارد تا درباره سرنوشت انسانها تصمیم بگیرد و مدعی شود که به اراده الهی حکومت می ‌کند. سرزمینی که در آن زنانی نیستند که مثل طوطی تکرار می ‌کنند مردان حق دارند ما را بزنند و هر چه دلشان خواست زن بگیرند و صیغه کنند. سرزمینی که زنان عضو پارلمانش نمی ‌گویند ما حق کمتری از مردان داریم و شهادتمان نصف مردان است. من رویای سرزمینی را دارم که حاکمانش ملاهای اعزامی از قم نیستند. سرزمینی که آخوندها در آن سیاستمدار نمی ‌شوند و دزدی و فساد نمی‌ کنند. وطنی که گرفتار دیکتاتوری ملاها و سلطه آنان بر جان و مال مردم نیست. وطنی که در آن مردم بیچاره دست آخوندها را نمی‌ بویسند و ریش و جای مهر و تسبیح، جای کرامت انسانی و دانش و وطن پرستی و آزادیخواهی را نمی ‌گیرد.من شیعه ‌ام اما شیعه ‌ای سکولار که معتقد به جدائی دین از حکومت است. آیا سکولار بودن صفت شیعه بودن را از من می‌ گیرد؟ آقایان خانمها من نمی‌ خواهم حکومتی شبیه به دیکتاتوری فاسد و خونخوار حاکم بر ایران در وطنم حاکم شود. رژیم فاسد و شکست خورده ایران، به جای آن که جامعه ‌ای اسلامی برپا کند،‌کاری کرده که ملت ایران امروز بی ‌ایمان ‌ترین ملتهای اسلامی به دین و مذهبند. من این نوع حکومت را نمی‌ خواهم تا دختران عراقی را نیز آنگونه که در ایران است در حاشیه خلیج (فارس) به بیع و شرا می ‌گذارد. من شیعه‌ای هستم که ‌آرزو می ‌کنم وطنی داشته باشم که نمایندگان پارلمانش مشتی حقه باز دروغگو نباشند که به اسم خدا و پیغمبر و اهل بیت می ‌کشند و می ‌دزدند و فساد می ‌کنند. وطنی را آرزو می ‌کنم که قانون اساسی ‌اش پر از تناقض و فریبکاری نباشد و شیعه‌هایش دنبال فدرالیسم شیعه وابسته به جمهوری اسلامی خامنه ‌ای نباشند و هدفشان نابودی ملیون و لیبرالها و چپ‌ها و سکولارها نباشد. من این وطن را آرزو می ‌کنم و با آنکه شیعه ‌ام اما آخوندها را دوست ندارم
جواد المالکی دکتر یزدی عراق

ـ جواد نوری المالکی نفر دوم حزب‌ الدعوه که به جای ابراهیم الجعفری ریاست دولت عراق را عهده دار شد، فردی است کم و بیش شبیه ابراهیم یزدی خودمان. یعنی ته ریشی دارد، کراوات هم می ‌زند، با آمریکائیها دوست و رفیق است. البته به خوبی یزدی انگلیسی حرف نمی ‌زند. اما در ادبیات عرب استاد است و خیلی پیش از حکیم و جعفری مبارزه با صدام را آغاز کرده است. فرق عمده او با جعفری در این است که به هیچ روی مهری به ولی فقیه و دکانداران دین در جمهوری اسلامی ندارد. سالها در سوریه زندگی کرده و به علت آنکه دیرسالی در کردستان عراق با کردها بوده روابط نزدیکی با بارزانی و طالبانی دارد. اطلاعات رژیم در دوران صدام چندان لطفی به المالکی نداشت و حتی سفارت جمهوری اسلامی در دمشق او را به جشنهای سفارت دعوت نمی ‌کرد. جواد المالکی نیز مثل الجعفری سخت متعصب است. با اینهمه حضورش در رأس دولت به علت استقلال رأیش، پذیرفتنی ‌تر از حضور الجعفری است که این آخریها دست مقتدی الصدر را هم می ‌بوسید. او یکماه وقت دارد تا کابینه ‌اش را به پارلمان معرفی کند. جالب اینکه هنگام انتخابات رئیس پارلمان و معاونان او بیش از یکصد نماینده رأی سفید دادند. دکتر محمود المشهدانی طبیب سابق ارتش عراق از حزب اسلامی سنی رئیس پارلمان شد و شیخ خالد العطیه از پادوهای عبدالعزیز الحکیم نائب اول رئیس و عارف طیفور از کردهای سکولار وابسته به جبهه کردها به نیابت دوم رئیس پارلمان انتخاب شد. در گزینش جلال طالبانی به عنوان رئیس جمهوری نزدیک به دویست تن از نمایندگان به او رأی دادند. طارق الهاشمی از حزب اسلامی و عادل عبد المهدی از جبهه ائتلاف شیعه به معاونت رئیس جمهوری انتخاب شدند. دکتر ایاد علاوی رهبر فراکسیون ملی عراق و صالح المطلق از جبهه توافق سنی و شماری از سکولارهای عراق با دادن رأی سفید به رئیس مجلس و مخالفت با تقسیم مناصب بر پایه مذهب و نژاد نارضایتی خود را از توافقهای پشت پرده بین احزاب دینی سنی و شیعه ابراز داشتند.باید منتظر بود و دید آیا کابینه المالکی واقعا کابینه ‌ای ائتلافی برای مستحکم کردن پایه‌های وحدت ملی است و یا آنکه آن وطنی که آرزوی محمد محبوب است به این زودیها رنگ آزادی واقعی را نخواهد دید

Thursday, January 25, 2007

حقوق زن به روایت تصویر

حقوق زن به روایت تصویر









سخني با مريم رجوي



سخني با مريم رجوي-دکتر نوری زاده
روز شنبه تلويزيون مجاهدين را نگاه مي‌ كردم، كارناوالي بزرگ برپا كرده بودند با حضور مريم مهرتابان و شعار «مي‌برمت به ايران» و تني چند از نمايندگان ورشكسته به تقصير پارلمان فرانسه و البته اصحاب و نديمه‌هاي ماه مقيم زندان فرودگاه بغداد و ماه بانوي مقيم حومه پاريس.با مشاهده بعضي از مردان و زناني كه نزديك به سه دهه در پيوند با مجاهدين و شوراي مقاومتشان جان و جواني به باد داده‌اند و اينك در نيمه زندگي با روياهايي كه يكي بعد از ديگري به كابوس تبديل شد درگير و دارند، واقعا متأثر شدم. بسياري از اينها وقتي فرصتي و خلوتي پيدا كنند و راز دل نزد رازداري بگشايند، به جاي واژه از دهانشان خون و درد بيرون مي‌ريزد
شما فكر مي‌كنيد در دل منوچهر هزارخاني كه اينك ازدكان شيادي مسعود و مريم بيرون زده است يا بانوي آواز ايران «مرضيه» كه جايگاهي به مراتب فراتر از روي تانك تی پنجاه و چهار اهدائي صدام حسين به برادر مسعود در دلها و جانهاي حداقل سه نسل ايراني دارد چه مي‌گذرد؟ روزي كه حرفهاي «الهه» را که هنوز هم صدايش چشمه روشن عشق و زندگي است، شنيدم، منهم با او گريستم. حالا اما قصد ملامت ندارم. مي‌خواهم با خانم مريم عضدانلو (و نه رجوي) به عنوان يك خواهر هموطنم سخن گويم. در واقع اشكهاي او وقتي به سخنان پدر و مادر «ندا» گوش مي‌داد مرا به نوشتن اين عبارات واداشت. همينجا بگويم وقتي پدر «ندا» دختر جوان و زيبائي كه گرفتار فريب مقاومت از طريق رژيم بعثي سرنگون شده عراق شد و با تشويق و ترغيب مأموران دستگاه عقيدتي سياسي رجوي، هنگام دستگيري مريم خود را به آتش كشيد و آن وجود عزيزي را كه مي‌توانست يك مادر نمونه، همسر فداكار، يك معلم دلسوز و يك صداي مدافع آزادي و مردمسالاري و حقوق بشر باشد خاكستر كرد، بعد از سخنان پر از درد همسرش، كلام خود را با آيه‌هاي قرآني آغاز كرد به گونه‌اي كه مي‌پنداشتي يكي از اهالي منبر سخن مي‌گويد، برايم روشن شد تا چه حد هنوز انديشه مسلط بر خليفه ‌گري رجوي و بانو و شركا همآهنگ و همرنگ و بو با ضد فرهنگ ولايت فقيه است. (همينجا مقايسه كنيد تحول فكري گنجي را با عقب ماندگي ذهني سازماني كه مدعي مبارزه و مقاومت است). دين بايد از حوزه سياسي و عمومي به حوزه شخصي منتقل شود. اهل ولايت فقيه به مراتب بهتر از رجوي و اتباعش زيارت عاشورا مي‌خوانند و قرآن را به جاي چهارده روايت به چهل روايت تلاوت مي‌كنند اما چون دين را نيز همچون آزادي مصادره به مطلوب كرده‌اند بنابراين در طول بیست و هفت سال اخير، ساحت دين بيش از هر عرصه ديگري آسيب ديده است
دين هم براي اهل ولايت فقيه و هم رجوي و شركا وسيله‌اي است جهت تحميق مردم و تثبيت قدرت با متصل كردن بند ناف حكومت (در جمهوري اسلامي) و رهبري (در مورد مجاهدين) به آسمان و امام زمان… پدر ندا مي‌توانست در خلوت خويش قرآن بخواند و روح خود را با كلام الهي صيقل دهد، و در جائي كه خبرنگاران خارجي و نمايندگان مجلس فرانسه و خانم مريم عضدانلو و اصحاب و نديمه‌ها حضور دارند، آن فريبكاراني را كه دختر جوانش را به سوي مرگ سوق دادند محكوم مي‌كرد. خانم عضدانلو با شنيدن سخنان پدر و مادر ندا مي‌گريست. مثل هر بانوي بااحساسي كه به شنيدن حكايت اندوه ديگري مي‌گريد. خانم عضدانلو نيز خود مادر است، مادري كه سياست بازي و عشق ناپايدار برادر مسعود، او را از فرزند و همسر نخستينش جدا كرد. خطاب من نه به مريم مهرتابان و رئيس جمهوري منتخب ولي فقيه مقيم بازداشتگاه آمريكائي‌ها در فرودگاه بغداد، بلكه به سوي خانم مريم عضدانلوي قاجار است كه اينك در ميانسالي بيش از سي سال از عمر خود را، در راه آرماني كه توسط برادرش وارد خانواده آنها شد، سر كرده است. آن مريمي كه در آغاز انقلاب در كنار محمود و سپس مهدي ابريشمچي كه شريك زندگيش شد با مريمي كه در كنار مسعود رجوي در عمارت بهارستان در پايگاه اشرف در عراق، باورش شده بود ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند تا او را بروي كرسي رياست جمهوري و زوج محترم را روي تشك رهبري بنشاند تفاوتهاي آشكاري داشت. آن مريم، آرمانگرائي ساده دل بود كه مي‌خواست در راه تحقق آرمانهايش، جان شيرين فدا كند. مريم امروز اما نيمه ملكه‌اي است كه هر بار به رنگي ظاهر مي‌شود و لباسهايش از بزرگترين مراكز مد جهان خريداري مي ‌شود. آن روز مريم آرزو داشت فرزندش را در ايراني آباد و آزاد بزرگ كند و در كنار مهدي همسرش، در خدمت خلقي كه دوستشان داشت، زندگي طبيعي و سرشار از عشق و مهر داشته باشد. تقدير اما سرنوشت ديگري براي او نوشته بود و خانه تهراني كه چهارديواري ساده ولي پر از مهر بود نخست به آپارتمان پاريسي، بعد به ويلاي عراقي و سپس به ستاد حومه پاريس تبديل شد. حالا او بايد غريبانه از مهدي رو مي ‌گرفت چون رهبر فرهمند با يك اشاره مهدي را واداشته بود مريم را طلاق دهد و بعد با گذاشتن خود در جايگاه پيامبر اسلام بدون رعايت عدّه مريم را به عقد خود درآورده بود و شيخ جلال گنجه اي نيز با خواندن خطبه عقد، در واقع مادري را از لذت در‎آغوش گرفتن فرزندش و زندگي در كنار همسري كه عاشقانه با او ازدواج كرده بود محروم ساخت
مريم مهرتابان ره به عراق كشيد، لباس نظامي پوشيد، روي تانك رفت، فرمان حمله به سپاهي داد كه بيشتر رزمندگانش هرگز ميدان جنگ را نديده بودند به همين دليل نيز شمار كثيري از آنها در يك ماجراجوئي خطرناك جان باختند و يا به اسارت اهل ولايت فقيه درآمدند. مريم وقتي فرمان رياست جمهوري از دست همسر مصلحتي مسعود دريافت كرد، از خود نپرسيد سازماني كه مدعي است براي ‌آزادي و مردمسالاري مي‌جنگد چگونه مي‌تواند در خارج ايران رئيس جمهوري تعيين كند و اعضايش را وا دارد، با اين فرد بيعت كنند. به آن مريمي كه مي‌دانم هنوز همه حضورش در وجود مريم مهرتابان، زايل نشده است مي‌گويم، هنوز هم دير نيست، هنوز هم مي‌تواني برخيزي و خطاب به ميانسالاني كه زندگيشان را دو ولي فقيه حاكم در تهران و زنداني در محبس آمريكائي‌ها در فرودگاه بغداد به باد داده‌اند و آن جوانهائي كه به اميد دريافت پناهندگي و يا گاه از سر صدق برايش هورا مي‌كشند، با صداي رسا بگوئي عزيزانم، هموطنانم، خواهران و برادرانم، منهم مثل شما قرباني شعبده‌باز مقاومت هستم. منهم از درآغوش گرفتن فرزندم كه حالا جواني بیست ساله است همچون پدر و مادر ندا محرومم چون شوهر سياسي و مصلحتي‌ام فرموده نبايد مهر مادري داشته باشم. او به همه زوجهاي عاشق در يكي از شبانه‌هاي جنون و الهامش فرمان داد از يكديگر نفرت داشته باشند و توي گوش يكديگر بزنند. آري من دشمن ولايت جهل و جور و فسادم. با رژيم سيدعلي مخالفم و همراه با شما براي ايراني آزاد و آباد مبارزه مي‌كنم و با نفي شعبده‌باز مقيم زندان آمريكائي‌ها در بغداد، بار ديگر مادري خواهم شد كه دست فرزندش را مي‌گيرد و به صف آزادانديشان و مبارزان ايراني مي‌پيوندد

... رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم



...رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
پیشدرآمد: دفترم مرتب خط می‌خورد. صف تلفنها که دیرگاهی، به طولش پیاپی اضافه می‌شد حالا
کوتاهتر و کوتاهتر می‌شود. اهل ولایت فقیه خانه پدری را مصادره کرده‌اند و هر روز نیز گردنشان قطورتر می‌شود. ما اما به جان هم افتاده‌ایم. و هر روز که یکی از ما خاموش می‌شود انگشت تحسر به دندان می‌گزیم که ای وای فلانی هم رفت و دیدارمان به قیامت افتاد
ماه پیش وقتی برنامه‌های تلویزیونی‌ام را از کانال یک شهرام همایون آغاز کردم، دوستی که علی‌رغم حضورش در حکومت، جوانمردانه در حساسترین لحظات مرا گاه از خطر در کمین و زمانی از توطئه‌های اهل ولایت جهل و جور و فساد آگاه کرده است خبرم کرد که آمدنت روی «هات‌برد» حضرات را کلافه کرده است. منتظر بسیج شدن خدام ولایت باش. و اگر دیدی جگرفروش ینگه‌دنیا دارد علیه تو رطب و یابس به‌هم می‌بافد و حرفهای کارگزاران امنیت‌خانۀ ولی فقیه را تکرار می‌کند و یا فلان صاحب بوق مصور در بوقش می‌دمد و نمایش ساخته و پرداخته اطلاعات را علیه تو نشان می‌دهد، در شگفتی مباش که خوب جگر اهل ولایت فقیه را سوزانده‌ای. من، اما جگرم سوخت وقتی شنیدم که احمد دادگر دیگر برایم نمی‌نویسد و از تلفنهای گاه ‌به‌گاهش دیگر خبری نخواهد بود.سال 73 تازه به لندن آمده بودم و هر ماه به بانک صادرات سر می‌زدم که حوالۀ خرج تحصیل را که پدر می‌فرستاد دریافت کنم. از آنجا با احمد دادگرآشنا شدم. بعد به سفارت رفت و آنجا نیز کار ما را سریع راه می‌انداخت. پس از زلزلۀ 57 نیز همچنان در سفارت بود تا آن دم که پنج جوان عرب ایرانی در وسوسۀ فریب بزرگ بعثی، به سفارت هجوم بردند، لواسانی را کشتند و او را گلوله‌ باران کردند. دادگر اما ماند تا همراه ما حضور دوبارۀ کیهان را این بار در لندن شاهد شود... بعد با من همراه شد و در «روزگار نو»ی دورۀ جدید مطالب خواندنیش را چاپ کردم. حالا او نیست، مثل علیرضا عروضی، تنها پسر دکتر آذر ابتهاج که پس از ورپریدن داور، چشم امید مادر بود. علیرضائی که افتخار نسل خود بود. در سی‌سالگی معاون وزیر شد و در غربت همه قابلیتها و استعداد خود را هر سو گذری یافت، به عرصه ظهور رساند. این درست که دکتر عزت‌الله همایونفر بیش از 80 سال عمر با برکت داشت اما استاد پیر ما در این سالهای پایانی خیلی سخت روزگار می‌گذراند. از نفس افتاده بود و با آن که دستهای خسته‌اش دیگر یاری نمی‌کرد اما قلم را تا پایان بر زمین نگذاشت.محضر اسناد رسمی پدرم سه‌راه شاه بود و تابستانها به‌ویژه در سالهای دبستان، با پدر همراه می‌شدم به‌عشق نوشتن قبضهای اجاره برادران سادات خمسی و دو برابر شدن پول توجیبی هفتگی، و نیز سر زدن به کلاسهای تابستانی انجمن ایران و آمریکا و استخر مدرسه هدف. در آن حال و هوا شعرکی نیز می‌نوشتم و گاهی که پدر سرخوش بود برایش می‌خواندم و او گاه از وزنش ایراد می‌گرفت و زمانی از مضمونش، اما روزی مردی شیک و خوش‌قیافه به محضر آمد که پدر برخاست و به استقبالش رفت و چنانکه پیش از این دو سه بار ما را به بوسیدن دست استادانش چون زنده‌ یادان فروزانفر و دهخدا و قوام‌شهیدی امر فرموده بود، آن روز نیز اشاره کرد که دست استاد را ببوس. استاد اما اجازه نداد و رویم را بوسید و بعد در میان حیرت من، پدر به او گفت علیرضا شعر هم می‌گوید. به‌اشاره استاد شعری خواندم و او بلافاصله صله‌ام داد؛ کتابی با عنوان «سرشک خامه» که هنوزش دارم و سرنوشت خانه و کتابخانۀ مصادره‌شده‌ام نصیبش نشد. استاد عزت‌الله همایونفر را آن روز شناختم و سرنوشت چنان کرد که بعدها او از پایدارترین مشوقان من بود و هر از گاهی زنگی می‌زد که فلان مقاله‌ات را خواندم و حظ کردم و یا سخنت را امروز در صدای آمریکا و... شنبدم. خداوند روان پدرت را شاد کند.استاد هم رفت. مثل همه آن عزیزانی که طی این سالها به هفت هزار سالگان پیوستند. چقدر دلش می‌خواست پیکرش در آغوش خاک ایران جای گیرد. باورداشت که سرانجام بر خاک خانۀ پدری بوسه خواهد زد و حالا که نیست بیائید عهد کنیم آرزوی آخرین او را تحقق بخشیم.همایونفر و صدها بزرگ مثل او، این حق را بر گردن ما دارند که روزی پیکرشان ـ یا آنچه از آن باقی مانده ـ را به خانه پدری بریم و به آن خاک عزیز بسپاریم. روزگاری می‌گفتند محمدرضاشاه در اندیشه برپا کردن آرامگاهی برای خود در پرسپولیس است. اما پیکر او را در خاک مصر به مسجد الرفاعی به‌امانت سپردند. صدام حسین نیز در تکریت قبه و بارگاه باشکوهی برای خود ساخته بود که بعد از 120 سال (بوزینه‌های دور و برش که از 180 سال پایینتر نمی‌آمدند) فرعون‌وار جنازه‌اش را در این بارگاه در محفظه‌ای شیشه‌ای مثل لنین به‌تماشا گذارند. سید علی نایب امام زمان نیز دستور داده است قبه و بارگاهی عظیم برای روزگار پس از مرگش در مشهد بسازند.در واقع قدرت خانم چنان آدم را وسوسه می‌کند که حتی سید علی آقا با این خیال که در عالم عقبا نیز دست در گردن او خواهد بود دستور داده مزارش را با شکوهتر از قبر استاد و اربابش خمینی بسازند و کیلو کیلو طلا و نقره و مینا در بنایش مصرف کنند. سید علی آقا انگار نمی‌داند ای بسا آرزو که خاک شود. و به‌جای آن که آدم سالهای کهولت را با سربلندی و عزت سر کند و با دلی آسوده حکم لایزال الهی را پذیرا شود، سربازان اجنبی، آدم را از سوراخ موش بیرون می‌کشند و لای ریش و مویش به‌دنبال شپش می‌گردند. ضریح مبارک ولی فقیه ثانی ممکن است قبل از آن که حضرتش بدانجا منزل کند ـ آنهم برای ابد ـ به موزه‌ای بدل شود که در آن نمادهایی از دوران وحشت ولایت جهل و جور و فساد به نمایش درآید
در مجلس خلیفه
ـ یک هفته پیش از آن که تحفه گرمسار در مشهد خبر خوش و مفرح را به ملت ایران بدهد، ارکان نظام به بارگاه خلیفه نایب امام زمان احضار شدند. گزارش جلسه را عیناً آن گونه که آشنایی از قلعۀ قدرت برایم فرستاده بخوانید.«این بار آقای محمدی گلپایگانی شخصاً تلفن زد و برخلاف همیشه ماجرا، شکل عادی نداشت. به‌عبارت دیگر، اهل عقد و حل، آن گونه که در سالهای اخیر معمول بوده با دریافت ابلاغ دبیرخانه دفتر رهبری احضار نشدند، بلکه این بار اولا افراد، دستچین شده بودند مثلا خاتمی و خرازی و دکتر عارف و حتی علی یونسی وزیر اطلاعات سابق را که معمولا در جلسات اهل عقد و حل حاضر بودند، دعوت نکردند. در مقابل، مثلا میرحسین موسوی به جلسه دعوت شده بود. آقایان نزدیک مغرب آمدند و نماز مغرب و عشا را به آقای خامنه‌ای اقتدا کردند. هاشمی رفسنجانی از همان ابتدا بسیار عبوس بود و با کمتر کسی صحبت می‌کرد؛ البته یکی دو بار محمد گلپایگانی کنار او نشست و مطالبی آهسته بین آنها رد و بدل شد. بلافاصله بعد از نماز و پذیرایی با چای و شیرینی از آقایان، گاردها و مستخدمان بیرون رفتند و آقای خامنه‌ای در سخنانی کوتاه به حاضران بشارت داد که بله، ما موفق به غنی‌سازی شدیم و آقایان را خواستم که هم به آنها مژده بدهم و بعد هم استمزاج نظر کنم که در برابر فشارها چه راهی را مناسب تشخیص می‌دهند. هنوز سخنان رهبر خاتمه نیافته بود که آقای هاشمی ـ رفسنجانی ـ با صدای بلند گفت غنی‌سازی حاصل زحمات و تلاشها و فداکاریهای کسانی است که شانزده سال کار کردند و حالا ما شاهدیم که این انسانها همه بده شده‌اند و از راه‌رسیدگان می‌خواهند اگر افتخاری در میان است آن را بدزدند... بعد هم بدون آن که اعتنایی به احمدی‌نژاد و پورمحمدی و محسنی اژه‌ای و داوودی کند که کنار هم نشسته بودند، رو به خامنه‌ای گفت: ما در زمان امام نیز مبنا را بر مشورت گذاشته بودیم. این معنا ندارد که ما از طریق تلویزیون و روزنامه‌ها از تصمیمات باخبر شویم. شما مسؤولیت کلانی دارید که رشته‌های بین ارکان نظام حفظ شود. حال آن که وقاحت به جایی رسیده که دو تا جوجه طلبه فاسد را تحریک می‌کنند نیم قرن بدبختیها و مصائبی را که ماها تحمل کرده‌ایم زیر سؤال ببرند. من نمی‌دانم آقای محمدی گلپایگانی این خزعبلاتی را که در نشریه پرتو ـ متعلق به مصباح یزدی ـ چاپ می‌کنند به‌اطلاع شما می‌رسانند؟ما می‌خواهیم چه کنیم، آیا با بلاهت می‌خواهیم نظامی را که با ایثار و فداکاری میلیونها انسان و هزاران شهید برپا شد، یکشبه بر باد دهیم؟ شما چرا چیزی نمی‌گویید؟ بنده ده بار به آقای محمدی گلپایگانی تذکر داده‌ام که اگر لازم شد بنده و خیلی‌های دیگر از دلسوزان انقلاب به میدان می‌آئیم. من نمی‌گذارم با بچه‌بازی انقلاب و نظام را به‌باد دهند... آقای هاشمی ـ رفسنجانی ـ مجال به کسی نمی‌داد. یکبند حرف می‌زد و خیلی عصبانی و با صدای بلند، و زمانی که گفت با این مانوورها می‌خواهیم چه کسی را بترسانیم، آمریکا یا همسایگانمان را؟ و من و آقای خاتمی پدرمان درآمد تا سعودیها و کویتی‌ها و بقیه خلیجی‌ها را در صف دوستانمان قرار دهیم، پیمان امنیتی با آنها امضا کنیم، حالا شما موشک و اژدر نشانشان می‌دهید که بار دیگر بروند بغل آمریکا؟ حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح که به‌علت چاقی مفرط و تنگی نفس قادر به حرکت نیست، طاقت نیاورد و خطاب به هاشمی گفت: مانوور رسول اعظم افتخار بچه‌های سپاه و نیروهای مسلح بود. کسی حق ندارد به بچه‌های رزمنده ما توهین کند. اینجا بود که هاشمی کنترل خود را از دست داد و باز بدون توجه به فیروزآبادی، خطاب به خامنه‌ای گفت سابقاً نظمی در این جلسات بود. بزرگتر و کوچکتری رعایت می‌شد، ظاهراً حضرتعالی مجاز فرموده‌اید که هر کسی هرچه دلش می‌خواهد بگوید. بعد هم بلند شد و یک بار دیگر گفت ما نخواهیم گذاشت سرنوشت نظام و انقلاب بازیچه دست یک عده بچۀ نادان شود. به آقای خامنه‌ای هم که رسید گفت من جلسه‌ای دارم قبل از سفرم به سوریه، و ناچارم بروم. حرفهایم همان بود که گفتم. آنگاه از جلسه خارج شد. بعد از رفتن او، همه دچار بهت‌زدگی بودند. میرحسین موسوی هم دقایقی بعد رفت. آنگاه شام آوردند و دیگر بحث جدی به‌میان نیامد و...».بعد از این جلسه، احمدی‌نژاد راهی مشهد شد و روز بعدش نیز هاشمی با یک هیأت عریض و طویل که حسن روحانی هم در آن بود و اهل و عیال، راهی سوریه شد. حسین مرعشی را نیز به چین فرستاد. در واقع اعزام نماینده ویژه از چین به تهران بعد از سفر دکتر محمد البرادعی به تهران، نتیجه گفتگوهای مرعشی به‌عنوان نماینده ویژه هاشمی رفسنجانی بود
حجلۀ اتمی شاه‌داماد گرمساری
تحفه گرمسار بعد از آن که با فرماندهان نظامی در مشهد دیدار کرد، و در پی تقدیم «کیک زرد» به موزه آستان قدس، بشارت کبرا را به ملت داد که طی روزهای آینده خبر بهجت‌اثری را در رابطه با مسأله اتمی به شما خواهیم داد. لحظه‌ای موزه آستان قدس را پیش چشم آورید. (آنها هم که موزه را ندیده‌اند می‌توانند تصور کنند که چه نوع تحفی در موزه ثامن‌الائمه می‌تواند عرضه شود).تا آنجا که به‌یاد دارم نفیس‌ترین نسخ قرآنهای خطی و شاهنامه و کتب نفیسه دیگر در کنار جواهرات و وسایل گرانبهای قدیمی، شمشیرهای مرصع و.. در این موزه به نمایش درآمده است. البته نسخه‌ای از وصیت خمینی را نیز در موزه گذاشته‌اند. کیک زرد چه ربطی به موزه دارد و آیا جای چنین ماده خطرناکی در موزه امام‌رضاست؟ به هر روی، تحفه گرمسار، خود را آماده می‌کرد تا با اعلام خبر میمون و مبارک غنی‌سازی مقدار ناچیزی از اورانیوم با درجه پایین، مثلا ادای عبدالناصر را هنگام اعلام ملی کردن کانال سوئز درآورد، حتی به‌قولی چنان وهم برش داشته بود که فکر می‌کرد ملت با شنیدن خبر، او را در جایگاهی فراتر از جایگاه مصدق بزرگ خواهد گذاشت. اما ساعاتی پیش از آن که نطقی را که سعیدلو برایش نوشته بود بخواند، تلکس خبرگزاری کویت و متن فارسی آن را به‌نقل از خبرگزاری ایسنا به دستش دادند. هاشمی ترتیب خبر را داده بود و پیش از او به حجله عروس غنی‌شدۀ اورانیوم سر زده بود. حالا این تحفه گرمسار حیران مانده بود که با صدهاهزار تصویر رنگی که به‌دستور آقا داداشش، چاپ شده بود تا بلافاصله بعد از اعلام خبر بهجت‌اثر توزیع شود چه کند. غضبناک با دفتر آقا تماس گرفت که دیدید چه کردند؟ آقای هاشمی همه برنامه ما را به هم زدند. از دفتر به او گفته شد شما کار خود را بکنید، ملت عزیز تشخیص می‌دهد چه کسی باعث تحقق آرزوهایش شده و اورانیوم غنی‌شده را تقدیمش کرده است.من در میان مطالبی که پیرامون خبر فرحبخش خواندم از شعر مبتذل علیرضا قزوه تا مقاله مستهجن حسین شریعتمداری، حتی یک جمله ندیدم که برای مردم تشریح کرده باشد غنی‌سازی چه سودی برای مردم ایران دارد و دو کیلو اورانیوم غنی‌شده چه دردی را از دردهای مردم دوا خواهد کرد. همینجا بگویم که نوشتۀ هوشمندانه دکتر احمد زیدآبادی حقاً که در فضای فریب و تزویر حاکم بر وطن، نوشته‌ای در خور تقدیر بود که بندبند آن از طنزی جانکاه برای اهل ولایت فقیه و مفرح برای مردم برخوردار بود. زیدآبادی به تحفه گرمسار توصیه می‌کرد که اورانیوم غنی شده را در محفظه طلائی در میدانهای شهر نصب کنند تا مردم با رقص و پایکوبی گرد آن بچرخند. در عین حال به اهل ولایت جهل و جور و فساد به طعنه گفته بود لابد از این پس با اورانیوم غنی شده همه مشکلات ریز و درشت مردم حل خواهد شد. بیکاران به کار دست می‌یابند و معتادان معالجه می‌شوند و...در این میان، مسابقه برای کسب افتخار غنی‌سازی بین رفسنجانی و احمدی‌نژاد و سیدعلی آقای رهبر در ابعادی تهوع‌برانگیز ادامه یافت و کسی نپرسید با این شتابی که کشور را به سوی نابودی می‌کشانید آیا هیچ فکر کرده‌اید اگر اوهام شما درست از آب درنیامد و آمریکا موفق شد با ویران کردن چهار ستون صنعت و اقتصاد کشور، رؤیای غنی‌سازی را به کابوس تبدیل کند چه کسی مسؤول خواهد بود. هاشمی یا احمدی‌نژاد؟ خامنه‌ای یا احمد جنتی؟
متاع فلسطین در تجارتخانه اسلام ناب
ـ سه روز و سه شب رقص و پایکوبی اتمی داشتیم و سه روز خطابه‌های حماسی برای فلسطین، از همان روزی که عرفات به‌عنوان نخستین میهمان انقلاب به مبارک‌گویی خمینی سر از پا ناشناخته به ایران آمد و با چند چمدان وعده تهران را ترک گفت تا امروز هرگز جمهوری ولایت فقیه حتی یک گام مثبت برای کمک به مردم فلسطین برنداشته است. عرفات در مصاحبه‌ای که با او داشتم و در روزگار نو و المجله چاپ شد، تأکید کرد ضرباتی که مردم و انقلاب فلسطین از رژیمهای جمهوری اسلامی و سوریه متحمل شده‌اند، دهها بار سنگینتر و مرگبارتر از ضرباتی است که اسرائیلی‌ها به ما وارد کرده‌اند. عرفات از دو بار توطئه برای قتلش در بیروت توسط عوامل رژیم اسلامی پرده برداشت و گفت، وقتی که با عراق می‌جنگیدند، اسلحه خریدن از اسرائیل و استقبال از نمایندگان موساد و شاباک و وزارت دفاع اسرائیل در تهران مجاز بود، جنگ هم که تمام شد تازه به جان ما افتادند و با گرفتن مزدورانی از نوع فتحی شقاقی هر جا ما موفق به گرفتن امتیازی از اسرائیل و آمریکا می‌شدیم ضربه‌ای به ما وارد می‌کردند که کارمان فلج شود. علی اکبر محتشمی قابله‌ای که حزب‌الله را به‌طریق سزارین از شکم جنبش امل بیرون آورد و از نبیه‌بری لقب راسپوتین ایرانی گرفت (بری لقب راسپوتین لبنان را به سید محمدحسین فضل‌الله داده بود.) و در دمشق هدایت تروریستهایی را عهده‌دار بود که مقر تفنگداران دریایی آمریکا، سفارت آمریکا در بیروت و مقر سربازان فرانسوی در بقاع را به آتش کشیدند و رسم گروگانگیری را در لبنان پایه گذاشت، همان عنصری که دوران وزارت کشورش سیاهترین دوران قتل و اسارت و شکنجه آزادیخواهان بود و نامۀ جعلی خمینی درباره نهضت آزادی از شاهکارهای اوست، در دولت آقای خاتمی به‌عنوان رئیس فراکسیون اصلاح‌طلبان مجلس، پایه‌گذار نشستی با عنوان «حمایت از انتفاضه» شد، امسال نیز دعوتنامه‌ها را به رؤسای 50 کشور اسلامی داد اما فقط 16 هیأت در سطح پایین در کنفرانس حاضر شدند. البته کاسه‌لیسان فلسطینی از حماس و جهاد و گروه احمد جبریل حاضر بودند. چند میلیون دلار خرج شد تا آقای خامنه‌ای با چفیه فلسطینی بیاید و مشتی شعار تحویل شرکت کنندگان بدهد و احمدی‌نژاد یک بار دیگر جهل خود و پیوندش با نازیها را با نفی کشتار یهودیان توسط رایش سوم، اعلام کند. به‌گفته خبرنگار یکی از تلویزیونهای ماهواره‌ای عربی در خلیج فارس، آنقدر کنفرانس لوس و خنک بود که اغلب شرکت کنندگان در راهروی مجتمع کنفرانس اسلامی سرگرم لاس زدن با خبرنگاران زن و مترجمهای مؤنث بودند. حاصل این نشست برای مردم ایران و فلسطین از نظر معنوی و سیاسی صفر بود. از نظر مادی نیز 50 میلیون دلار از کیسۀ ملت ایران به‌امر ولی فقیه تقدیم خالدمشعل رهبر دفتر سیاسی حماس شد. حتی پول را برای دولت فلسطین نفرستادند تا گوشه‌ای از خزانه خالی و ورشکسته‌اش را پر کند. یعنی این که مردم فلسطین از این مرحمتی نصیبی نخواهند برد.آقای خالد مشعل و موسی ابومرزوق نیز همچون رهبران حزب‌الله لبنان و جهاد اسلامی فلسطین به دفعات از این نوع مرحمتی‌ها دریافت کرده و به‌عنوان سپاس بوسه‌ای بر دست ولی فقیه زده‌اند. اما هیچگاه مردم فلسطین حتی درهمی از این مرحمتی‌ها دریافت نداشته‌اند. ابومازن در کویت به من گفت، پولهای جمهوری اسلامی فقط برای تخریب صلح و ضربه زدن به جنبش فتح و ریاست دولت خودمختار فلسطین مصرف می‌شود. یک بار نشد که حکام ایران، یک دلار جهت کمک به مردم فلسطین، تقدیم ملت فلسطین کنند. صبح تا شام ورد فلسطین گرفته‌اند اما همیشه یار تودلی شارون و دست راستی‌های اسرائیل بوده‌اند.دل ابومازن پر بود همان گونه که دیگر رهبران فلسطینی نیز بیزار از فریبکاریهای اهل ولایت فقیه بارها تأکید کرده‌اند، رژیم حاکم بر ایران دشمن واقعی ملت فلسطین و متحد حقیقی دست راستی‌های اسرائیل است و هر بار که آمریکا به‌طور جدی اسرائیل را برای ملتزم شدن به تعهداتش زیر فشار قرار می‌داد، به‌اشاره تهران یک عمل انتحاری که با قتل چند شهروند غیر نظامی و ویرانگری روبرو بود به‌یاری اسرائیل می‌آمد و زبان آمریکا هم کند می‌شد. در نتیجه امید به صلح و آشتی و برپایی دولت مستقل فلسطین نیز رنگ می‌باخت

Tuesday, January 23, 2007

خامنه ای بیمار و احمدی نژاد در مظان برکناری



نقل از روزنامه انقلاب اسلامی درهجرت


خامنه ای بیمار و احمدی نژاد در مظان برکناری با حکومتی بی کفایت و مسئله و بحران ساز
انقلاب اسلامی : اطلاعات و گزارشهای مربوط به بیماری خامنه ای و زمینه سازی برکناری احمدی نژاد را در سه قسمت گرد میا ،وریم . در قسمت اول ، اطلاع ها و گزارشهای در باره بیماری خامنه ای و زمینه سازی برای برکناری احمدی نژاد و در قسمت دوم کارنامه « وزیران » احمدی نژاد و در قسمت سوم خبرها و نظرهای حاکی از انزوای روز افزون احمدی نژاد، در سطح جامعه، نزد روحانیان و در رژیم


خامنه ای بیمار است و برای برکنار کردن احمدی نژاد زمینه سازی می شود ؟
گزارش استراتفور( 5 ژانویه 2007) با کسب اطلاع از حزب الله لبنان در باره بیماری خامنه ای و برکناری احمدی نژاد
شایعه هایی در این باره پخش شده اند که ، خامنه ای، رهبر 67 ساله جمهوری اسلامی ایران، بیمار است . سازمانهای اطلاعاتی غرب و مخالفان رژیم نیز می گویند خامنه ای بیمار است . در این شایعه ، حقیقتی نیز نهفته است : منابع موجود در حزب الله لبنان می گویند بیماری خامنه ای حقیقت دارد اما مرگ او نزدیک نیست . اما امکان ﺁن هست که ظرف یک سال، از تصدی امور ناتوان شود . برخی سایتها و اشخاص مرگ او را نیز اعلان کردند
انقلاب اسلامی : زورپرستانی وابسته ای وجود دارند که کارشان تبدیل اطلاع به ضد اطلاع ، یعنی راست به دروغ است . انقلاب اسلامی در چند نوبت خبر بیماری خامنه ای را انتشار داد . زورپرستان – که دمشان به دم مایکل لودین گره خورده است - ﺁن اطلاع را با ساختن دروغهائی از این نوع که او سکته مغزی کرده و به بیمارستان برده شده و دو اکیپ – که یکی از اروپا برده شده است – مشغول مداوای او هستند و خامنه ای مرد ( ساخت لودین ) ، راست را دروغ کردند


امکان ﺁنکه خامنه ای نتواند مقام خویش را تصدی کند ﺁینده رژیم ایران را سخت بغرنج می کند . بخصوص که کشور در یکی از سخت ترین گذرگاههای خود قرار دارد . سالها استراتژی ها طرح کردن و به اجرا گذاشتن برای قدرت منطقه ای شدن، ایران را در موقعیت خاصی قرار داده است . نه تنها بکار ساختن سلاح اتمی است بلکه حکومت عراق را نیز تحت مهار خویش در ﺁورده است . به یمن درﺁمدنفت و با استفاده از نفوذ خود در عراق، در کار ﺁنست که نفوذ شیعه را در منطقه افزون کند . از ﺁن سو، امریکا در کار ﺁنست که به چه ترتیب در عراق نوعی ثبات برقرار کند . برای این کار می خواهد قوای جدید به عراق بفرستد و احتمال نمی رود این کار نتیجه ای ببار ﺁورد . محافل سیاسی و نظامی امریکا نیز با این کار مخالفند

و باز از منابع بیروت کسب اطلاع می شود که موقعیت احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران ، متزلزل است . روزهای ریاست جمهوری او شمرده اند . بسا ریاست جمهوری او تا یک سال دیگر، نپاید . بعد از شکست او و تمایل رادیکال افراطی حامی او در انتخابات دسامبر 2006 ( 24 ﺁذر 85 ) شوراها و مجلس خبرگان و طی 18 ماه، نشان دادن چهره ای رادیکال و ستیزه جو از رژیم ایران به دنیا، ادامه ریاست جمهوری او را برای رژیم زیان ﺁور گردانده است

مقصود از انتخاب هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس خبرگان ، بعنوان نماینده اول، اینست که هرگاه در سال 2007 ، خامنه ای از میان رفت و احمدی نژاد برکنار شد، او بتواند رژیم را اداره کند . حدس زده می شود او به ریاست مجلس خبرگان انتخاب شود . او دشمن اصلی احمدی نژاد از زمان انتخابات ریاست جمهوری در 2005 بدین سو است . در این مرحله از ارزیابی، معلوم نیست کدامیک از احمدی نژاد یا خامنه ای زودتر صحنه را ترک خواهند کرد . سرنوشت ریاست جمهوری احمدی نژاد بستگی به سلامت خامنه ای دارد. برکنار کردن او بشکل مجبور کردنش به استعفاء و یا مرگ بر اثر تصادف و اگر نه، بشکل عزل می باید انجام بگیرد . عزل او نیازمند این است که توسط رهبر رژیم باید انجام بگیرد . بهر تقدیر، پیش از ماه ژوئن ( خرداد ) این کار انجام نخواهد شد . هرگاه خامنه ای تا تابستان 2007 زنده بماند، ممکن است هاشمی رفسنجانی جانشین احمدی نژاد بگردد . بدین سان، ﺁن لطیفه که از قول هاشمی رفسنجانی ساخته شده است و بنا بر ﺁن، بزرگ راه در دست ساختمان را باید شهید احمدی نژاد نامید، واقعیت پیدا می کند . بازگشت هاشمی رفسنجانی به ریاست جمهوری با استقبال حکومت امریکا روبرو می شود . این حکومت در گذشته، با او گفتگوهای جدی انجام داده بود . در صورتی که خامنه ای از میان برخیزد، هاشمی رفسنجانی کسی است که می تواند ایران را از بحرانها بدر برد، بحران اتمی را حل و موقعیت ایران را در منطقه، تثبیت کند
انقلاب اسلامی : قسمتی از گزارش – تحلیل استراتفور، در ﺁنچه به ریاست جمهوری بازگشتن هاشمی رفسنجانی مربوط می شود، بر اساس قولهائی است که هاشمی رفسنجانی، پیش از انتخابات ریاست جمهوری به امریکائیها داده بود


گزارش از ایران در باره زمینه سازی برای برکناری احمدی نژاد
در ایران چه حکومتی بر سر کار است ؟ سال 85 در حال پایان است و چه اتفاقات عجیب و عظیمی در این دوسال حاکمیت ولایت فقیه و دولت و حکومت یک دست که پیش نیامد !چه شده که حاکمیت برای حفظ خود تصمیم به نابودی حکومت "مهر پرور" و "عدالت محور "احمدی نژاد گرفته است . شواهد و برخوردها در انتخابات اخیر و حاکی از کاهش حمایت خامنه ای از این حکومت است . ﺁیا حاکمیت برای حفظ خود احمدی نانژاد را قربانی میکند؟ ﺁنچه از شواهد بر میاید این است که حاکمیت برغم برنامه گذاری که کرده بود، در این انتخابات، با واقعیتی روبرو شد که اگر بخواهد خود را با حداقل داشته ها حفظ کند مجبور است شر احمدی نژاد و مصباح و امثال ﺁنها در واواک و سپاه را کم کند . ﺁخرین انتخابات و رویدادهای لبنان و عراق و سومالی و افغانستان و فلسطین و رویدادهای داخلی خواه سیاسی و چه اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ، همه گویای شکست طرز فکر یک دست حاکمیت و همراهی حکومت و رهبری بود . چه بیش ﺁمده که ولی مطلقه تصمیم گرفته است با کسانی که مدعیند یاران امام زمان هستند و ﺁمده اند زمینه ظهور امام زمان را فراهم کنند، به این گونه برخورد می کند؟ ﺁیا « رهبر فرزانه » متوجه شده است که اگر امام زمان بیاید از اولین کسانی که قرار است گردنهاشان را با شمشیر عدالت بزند، گردن اوست ؟ ﺁیا او متوجه شده است خوابی که امثال یاران مصباح یزدی و مشکینی در مورد امام زمان و احمدی نژاد دیده اند « نظام » را به خطر انداخته است ؟ ﺁیا او متوجه شده است که عملکرد حکومت احمدی نژاد دارد تاج و تخت او را برباد می دهد؟ ﺁیا « رهبر فرزانه » بعد از ﺁن متوجه شده است که همه فهمیدند و گفتند: احمدی نژاد دارد نظام را به وادی نابودی می برد و باید کار او را ساخت و حالا می خواهد از قدرت رهبری خود برای حذف او استفاده کند ؟ در ایران چه خبر است که تنها باقی مانده از گروههای « ارزشی »که در جنگ و قتل و جنایت و ترور و سانسور و سرکوب و ... از هیچ عملی فروگذار نکرده است،کارش به جایی رسیده است که باید توسط حامی و سازنده خود یعنی « رهبر» حذف شود ؟ وقتی احمدی نژاد می گوید : مردم دنیا از ما تقاضای کمک کرده اند و می گویند می خواهند حکومتی مانند ایران داشته باشند ووقتی رییس قوه قضاییه می گوید: کشورهای دیگر دنیا گفته اند می خواهند قوه قضاییه و قوانینی مانند ایران داشته باشند و وقتی رحیم صفوی می گوید دنیا می خواهد بسیجی مانند ما داشته باشد و وقتی وزیر کشور می گوید: کشورهای دیگر گفته اند می خواهند انتخاباتی مانند ما داشته باشند ،پس حاکمان ایران در توهمی شدید فرو مانده اند . چنان درب ها را بروی عقل خود بسته اند که نمی دانند مردم ایران از ﺁنها اعلام بیزاری کرده اند و می کنند . از مردم دنیا نیز، هرجامعه ای به ماهیت ﺁنها پی برده بیراز شده است . بسا در توهم نیز نیستند و می دانند که کشورهای بسیاری را از گرفتار شدن به سرنوشت ایران می ترسانند و بدین ترس، مردم این کشورها را از حرکت باز می دارند . اما گمان می برند با گفتن دروغ بزرگ و تکرار ﺁن ، ایرانیان باورشان می شود که بهترین ها را دارد و نباید حرکتی در مخالفت با رژیم کند و یا صدائی به اعتراض علیه رژیم بلند کنند . گروههای حاکم بر ایران و به خصوص رهبران کودتا و اطاقهای فکر استبداد همه به خوبی متوجه شده اند که اگر قرار باشد احمدی نژاد و حکومت جاهل و ریاکار او به کار ادامه دهد، عنقریب همه چیز را به نابودی می کشاند. زیرا ترکیب حکومت احمدی نژاد ترکیبی ویرانگر و خود ویرانساز است. به خامنه ای بسیاری گفته اند : ادامه حیات این حکومت، با این ترکیب ، کار را به جایی می رساند که دیگر، برای نگاهداری نظام، از دست کسی کاری بر نیاید . تلاش اخیر گروه اقلیت مجلس مافیاها گویای ﺁنست که اوضاع خیلی خراب تر از ﺁنست که خود را نشان می دهد. اعتراض حدود 40 نماینده مجلس به حذف سازمان مدیریت ، به سفرهای بیهوده استانی که هزینه های بسیار به بار ﺁورده است ، به شکست در سیاست خارجی و صدور قطعنامه بر ضد ایران ، به محدودیت بسیار شدید و سانسور مطبوعات به بی محلی کردن احمدی نژاد به مجلس و ... بسیاری از « نمایندگان» دیگر هم همین نظر را دارند . اما از ﺁنجا که حکومت احمدی نژاد با مخالفان حتی در مجلس هم برخوردی سخت و محدود ساز می کند، هنوز برخی از نمایندگان جرأت نکرده اند به دست پروده خود اعتراض کنند. اما حرکت رو به جلوی مخالفت ها و گرانی ها و نابود کردن امکانات، کم کم به ﺁنها جرات مخالفت و پیوستن به دیگران را می دهد . ﺁیا رهبری قادر به حذف این گروه «ارزشی » هست یا این گروه « ارزشی » سر رهبر را به سنگ می زند؟ عملکرد احمدی نژاد در مدت 15 ماهی که بر سر کار ﺁمده کم و کیفی را دارد که، در ایران، همه متوجه شده اند یک بی کفایت بی مایه وسیله کار مافیاها ، رئیس جمهوری ﺁنها است . کارنامه وزیران معتبرترین سند بر بی کفایتی این حکومت است

وادار شدم به سکوت



وادار شدم به سکوت
بعد از ظهر روز یکشنبه 24 دی. تنها بیست دقیقه کافی بود تا به من تفهیم شود که از این پس، یعنی ازهمین امروز، از همین حالا دیگر حق ندارم نوشته ای بر ضد حکومت توی وبلاگ ام بنویسم، و حق ندارم در مواردی که به سیاست مربوط می شود با رادیو تلویزیون ها مصاحبه کنم؛ من دیگر هیچ حقی ندارم. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع! گفته شد باید سکوت کنم. مانند آقا و خانم فلانی که از زندان در آمده اند و زیپ دهانشان را کشیده اند. گفته شد راه دیگرش این خواهد بود که دوباره برم گردانند به زندان، همان جایی که تا همین چند هفته ی پیش درونش زندانی بودم. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع! گفته شد کاسه ی صبرشان لبریز شده. تفهیم شد که این قدرت است که به من امر می کند، این زور است، این اجبار است. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع! "اما نوشتن توی وبلاگ، یعنی وبلاگ نویسی همراه با کوشش های انسانی مربوط به حقوق شهروندی و حقوق بشر، تنها روزنه ی باقی مانده برای نفس کشیدن ِ من است. من بدون این روزنه خفه می شوم. این حق من است که بنویسم، که حرف بزنم، که انتقاد کنم. من حقیقت را نوشته ام، من حقیقت را گفته ام!" تفهیم شد که همه ی حرف ها را نباید زد، همه ی حقیقت را نباید دید، همه ی حقیقت را نباید نوشت. لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع! تفهیم شد که اگر غیر از این رفتار کنم: "عشق تاوان دارد، این طور نیست؟". من منظورش را به روشنی دریافتم. مجرای تنفسی ام تپه کرده از بغض، راه نفس کشیدنم مسدود شده، چشم هایم نمناک شده. این بغض نشت کرده به درون رگ های بدنم و در ساحل قلبم پهلو گرفته. همه ی وجودم پر شده از بغض. غم. یک غم پر وزن و عمیق. دهشتبار. سخت. رسوب غم. سرب غم. از بعد ازظهر دیروز تا اکنون سایه بی نهایت سنگین غم بر روی زندگی ام گسترده شده. من به بیماری غم مبتلا شده ام. این بر شمردن ِ "دیگر هرگز نمی توانم ها" کلافه ام کرده است: من دیگر نخواهم نوشت. چون من جز حقیقت چیز دیگری برای نوشتن و بازگو کردن ندارم. دیگر چه چیزی وجود دارد که من را مفتون سازد؟من دیگر حق ندارم فعالیت های سابق ام را ادامه بدهم. من دیگر حق ندارم از مشکلات زندانیان سیاسی، یعنی هم بندی های سابق ام حرفی بزنم و مطلبی بنویسم. من دیگر حق ندارم بنویسم که مهرداد لهراسبی هفت سال است، بی گناه و بی تفاوت زندانی شده، درون زندان بیمار شده، باید از زندان بیرون بیاید، باید بیاید به مرخصی، پول ندارد، وثیقه ندارد، کس و کار ندارد. من دیگر حق ندارم تعریف کنم که چه پیشامدی برایم رخ داده و چگونه با من برخورد شده و چرا؟ من دیگر حق ندارم توی وبلاگ ام بنویسم و یا در گفتگو با رسانه ها بگویم که یک ماه و نیم سلول انفرادی یعنی چه؟ یعنی زنده زنده دفن شدن. که نباید بگویم این را. من حق ندارم بگویم این را. من هیچ حقی ندارم. اگر دوباره بنویسم و اگر دوباره حرف بزنم، این دیوار های زندان خواهد بود که دوباره مرا در بر خواهد گرفت. این هشداری بود که به من تفهیم شد. یک جایی خوانده بودم که شادی ِ بی نهایت با شهامت بی نهایت به دست می آید. دارم با خودم سبک سنگین می کنم که آیا من شهامت ِ به دست آوردن این شادی را دارم؟ "مادرم چه می شود؟ بیماری اش؟ تنهایی اش؟" زندان یک اتفاق دهشتبار در زندگی من بوده. من از آغاز جوانی، از دورانی که هنوز دانش آموز بودم، سیلی خوردن، رنج بردن و گریستن درون تنهایی ِ سلول ها را تجربه کرده ام. سال 1379. سال 1380. سال 1381. سال 1383. سال 1384. و امسال، سال 1385. مجموعا 9 ماه سلول انفرادی و یک سال زندان عمومی. بازداشتگاه 59 سپاه. بند 2 سپاه. بند 240. بازداشتگاه توحید. بازداشتگاه 209. و چند تا جای دیگر. اتهام: عضویت در گروه غیر قانونی جبهه دمکراتیک، سخنگویی گروه غیر قانونی جبهه متحد دانشجویی، شرکت در مراسم سیاسی غیر قانونی، نوشتن، حرف زدن، بازگو کردن حقیقت. این همه ی اتهام من بوده. اما شاید اگر بخواهم اعداد و ارقامی که برشمردم را به سبک فیلسوف ها تفسیر و تعبیر کنم، باید بگویم دنبال شادی بی نهایت می گشتم. یک شادی که خیال می کنم درون پیله ی حقیقت پنهان شده است؛ آزادی، رهایی، و نهایتا شادی. یک شادی بی نهایت و خواستنی. یک لذت چشیدنی. یک آغوش گرم و مهربان. یک اطمینان. و من سعی داشتم "بی تفاوتی"ام را استفراغ کنم. دست به یک انتخاب اخلاقی زدم. خیال می کردم این طوری می توانم از "هیچ" بودن فاصله بگیرم. حالا باید دوباره دست به یک انتخاب بزنم. سرنوشت هفت هشت سال آینده ی من بستگی به این انتخاب دارد. "دست کم 8 سال زندان." لحن تاکیدی بود و قاطع! یک اعتراف صادقانه؛ هر جور که فکر می کنم می بینم دلم نمی خواهد به زندان بازگردم. یعنی آنقدر گرفتاری دور و برم ریخته شده که حتی آرامش ِ در زندان ماندن و رنج بردن را از من سلب کرده است. اما باید رو راست تر باشم. درست است که گرفتاری های زیادی هست که زندگی ام را فلج کرده و قدرت تصمیم گیری درست را از من گرفته ( مانند مادرم که بیمار است و تنهاست و هزار جور گرفتاری دارد)، اما شاید این دلیل قانع کننده ای برای به زندان بازنگشتن نباشد. یعنی باید اعتراف کنم که از در زندان ماندن و رنج بردن خسته شده ام؟ خب راستش بعضی وقت ها توی سلول حس می کردم یک جوان ایرانی بدبخت هستم – البته این احساس بدبختی حاصل فشار بازجویی ها و سلول انفرادی بود – و به همین خاطر اشکم سرازیر می شد. می زنم زیر گریه. در آن لحظه احساس ناتوانی همه ی وجودم را پر می کرد. یک جور خلا، نقصان، عدم اطمینان و شک. شک می کردم به راهی که رفته ام. شک می کردم به درستی انتخاب اخلاقی ام. شک می کردم به بودنم، به هستی ام. اما همه ی این شک کردن ها آفریده ی تخیلم بود، وقتی که لای دیوارهای سلول له می شدم، مچاله می شدم. اما حالا که بیرون از زندان هستم هیچ شکی ندارم که راهی که رفته ام درست بوده؛ حقوق بشر، آزادی و عدالت مفاهیمی هستند درخور احترام و شایسته ی جستجو. درست مانند دروغ نگفتن، همسر را کتک نزدن، دزدی نکردن، شرافتمند بودن. اما لحن کلام تاکیدی بود و بسیار قاطع! کیانوش سنجری دوشنبه 25 دی 1385